|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام من توبه کرده ام، برگشته ام و از همگی حلالیت می طلبم! از آنانی که مرا به «به روز شدن» ارشاد کردند، و نشدم. از آنانی که تلنگر زدند و سلام کردند، و جواب ندادم. از آنانی که به تصحیح و تکمیل لینک ها یادآوری کردند، و باز هم فرصتش را پیدا نکردم. و امیدوارم اجل، مهلت سپاس گزاردن و علیک گفتن به تک تک بزرگواران را عنایت کند. از پرداختن به مسأله مهم و بی فایده ای همچون «تا حالا کجا بوده ام؟» هم به گمانم باید بگذرم. به جای مرور همه مسائل سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی گذشته، و عوض حدیث نفس و بیان آخرین نظریات و ذکر جدیدترین تجارب بشری ام (!)، بدجوری احساس می کنم باید این شعر اقبال لاهوری را زمزمه کنم و دیگران را به خواندنش هرچند برای بار صدم -یا اول؟!- دعوت کنم. شعر که نه؛ نذری برای تهیدستان شرق. پس سخن کوتاه باید... فقط دعا کنید مصائب مسیح مان تکرار نشود و دوباره بتوانیم در این وبلاگستان جوانی کنیم!... والسلام.
چون چـراغ لالــه ســوزم در خیــابان شمــا ای جوانان عجم! جانِ من و جانِ شمــا غوطه ها زد در ضمیر زندگی، اندیشه ام تا به دســت آورده ام افکــار پنهان شمــا مهر و مَه دیدم، نگاهم برتر از پروین گذشت ریـختم طرح حرم در کافرســتان شما تا ســنانش تیزتر گردد فرو پیچــیدمش شعله ای آشفته بود اندر بیــابان شمــا فکر رنگینــم کــند نذر تهیــدستان شرق پارۀ لعــلی که دارم از بدخشــان شمــا می رسد مـردی که زنجـیر غلامـان بشکند دیــده ام از روزن دیــوار زنــدان شمــا حلقــه گِرد من زنیــد ای پیـکران آب و گِـل آتشــی در سیـنه دارم از نیــاکــان شمــا
|
||
|
+
دوشنبه 20 آبان1387 19:42 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||