|
|
|
|
|
توهّم تئوریک (نقد ده افسانه درباره کار فکری)- قسمت چهارم و پایانی قسمت اول این یادداشت را از این جا، قسمت دومش را از این جا، سومش را این جا و چهارمش را همین جا بخوانید! افسانه شماره ۸- کار فکری یعنی خودسازی فکری. نقد: نه فقط خودسازی فکری، که در کار فکری باید ماهیت و مدل کار جمعی و اجتماعی هم مشخص شود. اعتقاد به افسانه های ۲ و ۵، قاعدتاً با این تصور غلط نیز همراه می شود که در کار فکری قرار است مبانی معرفتی و اعتقادی افراد محکم شود و دیگر هیچ. در حالی که معارف اسلامی باید پاسخگوی نیازهای ما در عرصه اداره فرهنگ و اقتصاد و ... هم باشد. در واقع کار فکری باید به ما عقلانیت لازم برای زندگی هدفمند و خدامحور را بدهد. و زندگی هم فقط ابعاد فردی ندارد. مزیت متفکران معاصر اسلامی (از امام و علامه طباطبایی گرفته تا مطهری و بهشتی و باقر صدر و مصباح و ...) این است که سعی کرده اند مدل زندگی جمعی و اجتماعی را نیز از سرچشمه های دین استخراج کنند و غبار غربت از چهره معارف غیرفردی دین -از امر به معروف گرفته تا عدالت- بردارند. افسانه شماره ۹- در کار فکری، پاسخ به پرسش های دیگران اهمیت دارد. نقد: نه وقتی که دیگران سؤالی ندارند یا راه یافتن پاسخ ها را نمی دانند! این که خیال کنیم دیگران باید بپرسند و ما به مثابه یک منجی به آن ها پاسخ بدهیم، یا حتی پیش از این که دیگران بپرسند دامانشان را انباشته از جواب کنیم، چند آفت مهم دارد. یکی محو شدن مسأله محوری است؛ محتوا و پاسخ و آموزش وقتی مفیدند که دردی و پرسشی و نیازی باشد. بدون پرسش، هزاران جواب هم سودی ندارد. آفت دیگر، منفعل بار آمدن مخاطب است؛ این که دیگران خیال کنند همیشه باید لقمه آماده دریافت کنند، هم ذهنشان را تنبل و بی خاصیت بار می آورد (همان داستان تکراری ماهی دادن یا ماهیگیری یاددادن) و هم احساس علقه شان به یافتن پاسخ و خود پاسخ را اندک می کند. آفت سوم، تکیه بیجا کردن است بر ذهن خطاپذیر کسی که خود را متولی پاسخ دادن می داند. اگر دیگران را مقلد بار بیاوریم، علاوه بر این که برایشان جای رشد نگذاشته ایم، هر لحظه مسئولیت منحرف کردن آنان را نیز به دوش می کشیم (همان مثال تکراری آموزش اندیشیدن نه آموزش اندیشه ها). کسی که درگیر یک فعالیت فکری جمعی با هدف رشد عقلانی مخاطبان است، باید بکوشد وقتی شبهه یا سؤالی طرح می شود، در درجه اول به فرد پرسشگر کمک کند سؤال خود را شفاف و حتی کامل کند. حتی به او بگوید که نه تنها این سؤال قابل طرح است، بلکه ده سؤال دیگر از این قبیل و به این شرح هم وجود دارد. بعلاوه اهمیت سؤال را تبیین کند و نشان دهد پاسخ غلط به این سؤال چگونه می تواند تبعات و لوازم خطرناک و راهزنی داشته باشد. با این روش، پرسشگری که تا لحظاتی پیش حالت طلبکارانه داشته است، دغدغه مند می شود تا برای دفاع از مبانی فکری خودش هم که شده، پاسخ سؤال را بیابد. او کم کم توانایی خواهد یافت خودش راهنمای دیگران برای یافتن پرسش ها باشد. خلاصه این که کار فکری درست در درجه اول یعنی ایجاد پرسش های درست و جدی و محرک، در درجه دوم یعنی آموختن شیوه اندیشیدن و راه های یافتن پاسخ و آداب حقیقت جویی، و در اولویت سوم -اگر لازم بود- نوبت آموختن جواب ها و انتقال حرف های از پیش آماده می رسد. افسانه شماره ۱۰- معرفت، غایت خلقت است؛ پس کار فکری برترین و عمیق ترینِ کارهاست. نقد: نه برای کسی یا جامعه ای که هنوز در پیچ کوچه عمل مانده است. علیرغم تضاد ظاهری این گزاره با افسانه شماره ۳، شباهت مهمی بین این دو تصور غلط وجود دارد: نادیده گرفتن پیوستگی «علم و عمل» برای انسانِ در حال رشد. پیشتر توضیح داده شد که حکمت و معرفت ناب، محصول عمل صالح و اراده خالص نیز هست. و حتی علوم بشری نیز بدون درگیری با واقعیت و به روز کردن مدام مسأله های عینی، رشد نکرده و نمی کنند. اگر به فرض بشود بین «کار معرفتی» و «عمل بر اساس معرفت» تفکیک دقیقی قائل شد، نباید فراموش کنیم کار فکری برای کسی برترین و مهمترین کار است که اهل عمل بودن خود را اثبات کرده باشد. بله؛ «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» را «لیعرفون» تفسیر کرده اند، اما بی حکمت نبوده که آیه شریفه سخن از عبادت می گوید. بدون عبادت، معرفت به دست نمی آید. (یادآوری مجدد، این که در معنای عام حتی یک جامعه لائیک هم تا الاه و معبود و مقصودی ولو باطل برای خود تعریف نکرده باشد، معرفتش متناسب با آن مقصد بسط نمی یابد). این که انسانِ در حال رشد و جامعه ی در حال تلاش برای تکامل، عمل را به بهانه اصالت معرفت، بی اهمیت بشناسد و از نقش حیاتی آن در تصحیح و اصلاح معرفت غافل شود، مغلطه ای است که فقط به درد توجیه رفتار اهل انزوا و محافظه کاری می خورد. دقیقاً مانند بلایی که مدعیان عرفان و تصوف بر سر امت اسلامی درآوردند؛ یعنی در عوض این که عمل جامعه دینی را بر عقلانیت استوار سازند و سپس به عرفان راهنمایی کنند، از اول بسم الله تسمه جامعه را پاره کردند و بی توجه به پوسته، به مغز زدند!
افسانه های شایع درباره کار فکری به این ده مورد محدود نیست. کما این که این ده مورد را هم می شود در سه چهار عنوان کلی تر خلاصه کرد. من بر اساس آن چه تجربه کرده ام و توجیهاتی که از این و آن شنیده ام و فاصله ای که میان خود معارف دینی با ادعای مدعیان معرفت یافته ام، ده افسانه را فهرست کردم و نقدهایی بر آن ها نوشتم. بر اساس آن چه گفته ام، خود این کار می تواند مصداقی از پاسخگویی و انفعال و سلب و ذهنیت گرایی و ... باشد. اما همان طور که عرض شد، کسی ضرورت هیچ یک از این کارها را نفی نمی کند. تمام حرف این است که آن چه ما به عنوان اصول و روش های خویش در خودسازی و دیگرسازی معرفتی برگزیده ایم، هرچقدر لازم و مهم باشند، مطمئناً کافی و اهمّ نیستند. همین. خیالتان تخت، ادامه هم ندارد!
|
||
|
+
پنجشنبه 20 اسفند1388 11:55 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
به رنگ فیلم-هندی یا آقای حاتمی کیا! به من اعتماد کنید هشدار: شما با یک تأسف نامه مواجهید، نه یک نقد سینمایی! 1 یکی از دوستان وقتی متوجه شد دارم از صحن علنی سینما جواب پیامک هایش را می دهم، اظهار شگفتی و ابراز کنایه کرد که: «مگر دوباره ده نمکی فیلم ساخته؟!» فیلم که تمام شد جواب دادم: «واقعاً کاش یک بار دیگر اخراجیها را دیده بودم اما به رنگ ارغوان را نه!» پیامکی پرسید: «یعنی اینقدر بد بود؟!» نوشتم: «اطلاعاتی ِ به این خنگی ندیده بودم. نیز فیلم-هندی به این بی احساسی! حتی اشکم هم در نیامد.» 2 بعد سینما رفتم کتابفروشی. یکی دیگر از دوستانِ نادیده، خیلی اتفاقی من را دید و شناخت. و گیر داد به نوع نگاه من به اخراجی ها و کنایه زد که: «به نظرم اخراجی ها فیلم ارزشمندی بود که ده نمکی باید برای خودش نگهش می داشت!» گفتم: «بله، قبول. اما در مقایسه با بقیه فیلم های ارزشمند (!) سینمای ایران، موظف بود اخراجی ها را به نمایش بگذارد». 3 سال اول دبیرستان رفیقی داشتیم که عقاید جالبی داشت. مثلاً تصور می کرد فیلم هایی که سانسور می شوند توسط خود آقای خامنه ای و آقای رفسنجانی بازبینی و حذف و اضافه می شوند. از دیگر دیدگاه های جالبش این بود که: «چقدر بده آدم بره توی سپاه و نیروهای انتظامی و ...» وقتی چرایش را می پرسیدم می گفت: «چون یکهو ممکنه بهت بگن برو مثلاً داداشتو بکش. بعد اون وقت باید چی کار کنی؟» بس که فیلم هندی دیده بود بنده خدا! ربط این خاطره به فیلم «به رنگ ارغوان» احتیاج به توضیح که ندارد. دارد؟ 4 دیشب داشتم به این فکر می کردم که اگر حاتمی کیا می خواست در سال 62 هجری فیلم بسازد چه سوژه ای انتخاب می کرد؟ مثلاً به تصور درآورید یکی از سربازان سپاه کوفه را که نیاز زندگی یا فشار سیاسی وادارش کرده به کربلا بیاید و به روی حسین بن علی شمشیر بکشد. از قضا به دست حبیب بن مظاهر که همسایه او در کوفه است کشته می شود. زن جوانش بیوه می شود و اطفال صغیرش یتیم. و هر روز که چشم زن و بچه حبیب بن مظاهر به این خانواده داغدار می افتد، دل شان کباب می شود. پدر این خانواده مردی سختکوش بوده و مهربان که هیچ اهل خشونت و قساوت هم نبوده. حضورش در لشکر عمر سعد هم بیشتر نمایشی بوده و برای حفظ حیات. حالا فقر و بی پناهی و حسرت دیدار پدر، جگر بچه های این تازه درگذشته را می سوزاند. و در این وضع، خانواده حبیب بن مظاهر نمی توانند راهی پیدا کنند تا از این شرمساری ابدی درآیند... مابقی داستان بر عهده ذهن خلاق ابراهیم حاتمی کیا. 5 در این معنا می اندیشیدم که توقیف کنندگان، چرا این فیلم را توقیف کرده بودند؟ فیلمی که مبتذل ترین و دستمالی شده ترین شعارها و تیپ سازی های سیاسی را به نفع گفتمان مقبول دوم خرداد، تکرار می کند و کاش به اندازه «زیر پوست شهر» یا هر فیلم دیگری از این قبیل حرفی برای گفتن می داشت. توقیف کنندگان محترم یا خیلی احمق بوده اند و نفهمیده اند روح کلی این فیلم تطهیر اپوزیسیون است و تحقیر نیروی انتظامی و نشخوار کردن چند شعار سیاسی دم دستی. و یا خیلی زرنگ بوده اند و خواسته اند این فیلم زمانی اکران شود که آخرین وجه تخطئه دولت اصلاحات -یعنی سنگدلی طبیعی دستگاه اطلاعاتی برای مفارقت انداختن بین یک دختر و پدر- نیز به پای غیراصلاحاتی ها نوشته شود. یک احتمال خیلی بعید دیگر هم هست و آن این که توقیف کنندگان مزبور، عقلایی بوده اند که نمی خواسته اند فیلمی با آن روح کلی که عرض شد اکران شود و مایه ایجاد تردید در افکار عمومی شود. 6 وقتی حاتمی کیا داشت جایزه اش را در اختتامیه جشنواره فجر می گرفت، با اعتماد به نفس کامل می گفت: «به ما اعتماد کنید. ما شاخکهای حساسی داریم و چیزهایی را میبینیم که میتواند برای جامعه مفید باشد. اگر دیده نشویم، اگر تحقیر شویم، چیزی را میسازیم که آن تحقیر را نشان بدهیم. اگر به ما ارج بگذارید، مطمئن باشید که آن را به جامعه میدهید. ما چیزهایی را میبینیم و احساس میکنیم که اتفاق میافتد...به ما اعتماد كنيد، مطمئن باشيد اعتمادتان به جامعه تزريق ميشود.»او همان کارگردانی است که در دیدار کارگردانان با رهبری درجه می خواست و ضمناً اعتراف می کرد «دیگر سوژه ای برای ساختن فیلم درباره دفاع مقدس پیدا نمی کنیم». در پاسخ به همین حرف ها بود که آقا گفت درجه هنرمند را خدا به او داده، و از سوژه های بکری مثل زندگی برونسی مثال زد. دوست دارم بدانم حاتمی کیا احساس می کرده در «به رنگ ارغوان» دارد کدام افق دوردست را می بیند یا کدام گره کور را شناسایی می کند؟ 7 در برنامه ام دارم که به زودی «به کبودی یاس» را هم ببینم. فیلمی که جواد اردکانی بر اساس زندگی شهید برونسی، اوستا بنای بیسواد اما تمام عارف جبهه ساخته. پریشب هم زنجیره ناپرهیزی ام را کامل کردم و «هر شب تنهایی» رسول صدر عاملی را دیدم. اگر شعارها و سخنرانی های طولانی اش را -که به بهانه پیش نویس گفتارهای رادیویی در ذهن لیلا حاتمی توی فیلم چپانده شده بود- حذف کنیم، فیلم با احساس و قابل تحملی بود. به جز من، سایر عوام هم اجمالاً نظر مثبت من را دارند. نشانه اش هم حضور پررنگ تر مردم در سالن های اکران این فیلم است. البته از تاثیر امام رضا (ع) و بازیگری لیلا حاتمی هم در کشاندن مردم -یعنی ما عوام- به سالن ها نباید غفلت کرد. ناگفته پیداست ما همان عوامی هستیم که حتی فیلم های منتخب مردمی جشنواره هم لزوماً نمی تواند تضمینی برای جلب توجه ما پیدا کند. همان عوامی که پای اخراجیهای 1 و 2 ریسه می رویم و به دولت احمدی نژاد 1 و 2 هم رای می دهیم. و شرمنده همه نخبگانی هستیم که از وجود انسان هایی مثل ده نمکی و احمدی نژاد در عالم هستی شرمنده اند! 8 شرمندگی بد مرضی است. حاتمی کیا در فیلم های اخیرش (موج مرده، به نام پدر و به رنگ ارغوان) به شدت شرمنده است. و به شدت بدهکار. و منفعل. و سال هاست اصرار دارد از نسل جدید نمونه های خنثی و بی آرمان و احساساتی را ببیند و از نسل قدیم، آرمانگرایان دگم و منزوی را. و می خواهد حتی المقدور یکی به نعل و یکی به میخ بکوبد. و من حاضرم ته مانده آبرو و حیثیتم را بگذارم وسط و بگویم اعتماد به نفس آمیخته به صد سوتی و خبط و خطای ده نمکی با آن فیلم مسخره اما بی غل و غشش را به مراتب ترجیح می دهم بر این دودلی و ژست توخالی حاتمی کیایی که هنوز از سال 75 و 76 این ور تر نیامده! و وای به وقتی که اعتماد به نفس کاذب به این تذبذب و تردید اضافه شود. عیب بزرگ حاتمی کیا این است که رویش های انقلاب و نسل سوم را نمی بیند و احساس می کند فهمیدن و نشان دادن خسته ها و مرددها و مذبذب های نسل قدیم و جدید، کشف بزرگی است که تنها از عهده روشنفکرانی چون او بر آمده. 9 وقتی فیلم «دعوت» را دیدم، برخلاف بسیاری از دوستان آرمانگرا، خیلی از این فیلم خوشم آمد. و با خودم گفتم چه اصرار بیجایی است که بخواهیم کسی که زمانی «مهاجر» و «دیده بان» و «آژانس شیشه ای» ساخته، تا ابد فیلم هایی در این تراز و با این مضامین بسازد. حاتمی کیا حق دارد احساس کند سوژه انقلابی یا دفاع مقدسی ندارد و وقتش رسیده که با نگاهی دینی برود و فیلم و سریال خانوادگی بسازد. اما مطمئناً این حق را ندارد که به زور فیلم سیاسی بسازد و حاج کاظم را مرحله به مرحله به عقب نشینی وادار کند و به زور اثبات کند حرف های او برای نسل های بعد بی معناست. شک ندارم ابراهیم حاتمی کیا مدت هاست بچه های انقلابی را از نزدیک ندیده و از بعد آژانس، از ترس دود موتورهای «انصار» حزب الله، قید دیدار «کل» بچه حزب اللهی ها را زده. 10 آقای حاتمی کیا! به من اعتماد کنید. من شاخکهای حساسی دارم و چیزهایی را میبینم که میتواند برای شما مفید باشد. اگر هم به حرف های من توجه نکنید، باکی ندارم. ما مردم راه خودمان را می رویم! اما اگر به من گوش بدهید، مطمئن باشید مردم هم به فیلم شما دل می دهند. من چیزهایی را میبینم و احساس میکنم که در زندگی شما هنرمندان و نخبگان اتفاق میافتد...به من اعتماد كنيد، مطمئن باشيد اعتمادتان به فیلم هایتان تزريق ميشود. آقای حاتمی کیا! محروم شدن یک دختر از دیدار پدر ضد انقلاب خود، دغدغه مردم نیست. اگر دغدغه های سیاسی مردم را نمی شناسید، من می گویم فیلم خانوادگی ساختن هم -مشروط به این که مثل «حلقه سبز» از کار در نیاید- کار خوبی است... * تکمله بی ربط: شماره جدید «راه» منتشر شده است. این جا را ببینید. راستی، خنک ترین طنز این شماره راه (پجواک) هم کار من است! |
||
|
+
شنبه 15 اسفند1388 0:17 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||