تبليغاتX
پلخمون
ashoora-poster.blogfa.com حتماً ببینید

 

ده‌نمكي، وقتي‌ يه‌نمه ‌جوان‌تربود!

 

از خاطره‌انگیزترین دوران عمرم، سال‌هاي دبيرستان‌م است. و از خاطره‌انگيزترين ايام آن سال‌ها، اردويي كه به عنوان بچه‌هاي شوراي مركزي بسيج و انجمن اسلامي دبيرستان رفتيم. و باز از خاطره‌‌انگيزترين بخش‌هاي اين اردوي قم-تهران-شمال، روزي بود كه در تهران رفتيم دفتر روزنامه‌ي «فردا» به ديدن احمد توكلي و دفتر «صبح» به ديدن مهدي نصيري و دفتر «شلمچه» به ديدن مسعود ده‌نمكي. ديداري كه گرچه شب هنگام و در حال خواب‌آلودگي اكثرمان انجام شد، اما مثل همه ی لحظات آن سال‌ها، هیچ وقت از یادمان نمی‌رود. عکس‌های اردو را چند روز پیش سعید خورشیدی -دام ظلّه- در آلبومش نشانم داد. به همين بهانه هم دفتر خاطراتم را از لابلاي انبوه كاغذها و جزوه‌ها پيدا كردم و گوشه‌اي از متنش را اين‌جا گذاشتم.

 

از راست: ده‌نمكي و تـنی‌چند از ماها! (من با ويژگي قلم‌به‌دستي -نه از نوع مزدور- تشخيص داده‌مي‌شوم)

 

يكشنبه 7 تير 1377

... نماز مغرب و عشاء را دفتر نشريه‌ي «شلمچه» بوديم. يك خانه‌ي كوچك و تنگ بود و اتاقك تحريريه‌اش را در حياط ساخته بودند. ده‌نمكي، مديرمسئول شلمچه، جوان‌تر از آن بود كه فكر مي‌كردم. در اتاق كوچكي كه ديوارهايش را گوني‌ زده‌بودند و گوشه‌اش هم سنگري ساخته‌شده‌بود نشستيم۱.

اول خدابخشي۲ پرسيد چگونه شلمچه شكل گرفت؟ گفت: «احساس كرديم ارزش‌هايي كه بچه‌ها در جنگ مي‌آفريدند بايد باقي بماند. كسي كه بلند مي‌شد و به طرف مرگ مي‌رفت، اميدداشت كه فرداروزي ما راهش را برويم. زماني ما فكر مي‌كرديم بايد عكس شهدا را زد و يادشان كرد ولي بعداً فهميديم كه بايد بايد آرمان و روش شهدا هم بماند. شهدا بايد الآن مديران ما مي‌بودند. امام فرمود: جهاد در راه خدا را ملاك مسئوليت‌دادن قراردهيد. زماني اين باور بود كه اگر بچه‌هاي جنگ برگردند، همه‌چيز را درست مي‌كنند؛ ... ما از پوستر شروع كرديم تا به شلمچه رسيديم. نشريات در ايران براي ادامه‌ي حيات چند راه دارند: يا عوام‌پسند هستند يا از منابع دگري تأمين هستند...»

بعد از صحبت‌هاي ده‌نمكي درمورد شكل‌گيري شلمچه، شروع به پرسيدن سؤال‌ها كردم. درمورد نظر الله‌كرم درباره‌ي جمهوري گفت: «بحث جمهوري مبنايي است. نقش مردم در تشكيل حكومت است. اگر منظور الله‌كرم از جمهوري، دموكراتيك است من هم مي‌گويم در اسلام جمهوري نداريم و اگر منظورش جمهوريت نظام است، با او موافق نيستم.» درمورد تبعيت از قانون گفت: «بله، همه بايد تابع قانون باشند اما همه بايد تابع قانون باشند.» درباره‌ي حدود آزادي گفت: «كي گفته تيراژ بالاي روزنامه‌ نشانه‌ي توسعه‌ي سياسي است؟ اين مباني توسعه‌ي غربي است. در فضاي باز سياسي ابزار حرف زدن دست سرمايه‌دارترين‌هاست. از طرفي صبح دارد تعطيل مي‌شود و از طرفي همشهري هرروز پرزرق‌وبرق‌تر.» در پاسخ اين سؤال كه آيا واقعيت و حقيقت هرچه باشد بايد بيان شود؟ گفت: «بايد خطوط قرمز را مشخص كنيم. ملاك ما دوچيز است: ارزش‌ها و منافع ملي.» درمورد وحدت گفت: «اشدّاء علي الكفّار رحماء بينهم. چند نفر كه در يك اتاق هستند وقتي سقف اتاق در حال ريختن است نبايد سر دكوراسيون اتاق بحث كنند. اگر اتاقي نباشد، رنگ ديوار جاي بحت ندارد. ما هم در چيزهايي كه مربوط به همه‌مان است بايد يك موضع داشته‌باشيم و در برابر  مسائل خارجي يكرنگ باشيم.»

درباره‌ي علت محبوبيت روزافزون گروه‌هايي مثل نهضت آزادي و كاهش محبوبيت گروه‌هايي چون انصار حزب ا...۳ گفت: «در عرصه‌ي معادلات سياسي تحريف صورت مي‌گيرد. حق هيچ وقت با اقلت و اكثريت نيست. يك گروه مي‌خواهند سوار موج سياسي شوند... بعضي، رفتارهاي حزب‌الله را گنده كردند و زدند توي سرشان. آن‌ها راه را بلد بودند. درس خواندند، سرمايه‌پيدا كردند و هر چه حزب الله بگويد، افكار عمومي به دست آن‌هاست. اين مثل جنگ است و طبيعي است. اگر نسل فعلي بداند نهضت آزادي چه بوده، به آن روي نمي‌آورد...» درباره‌ي لقب گروه فشار و فاشيست هم گفت: «گروه فشار، تعريفي دارد و در عالم سياست فحش نيست. جريان‌هاي كلان سياسي از جريان‌هاي خرد غيررسمي به عنوان عامل قدرت استفاده‌ مي‌كنند. تحكيم وحدت و نهضت آزادي و ... خودشان گروه فشارند. در تمام دوران انقلاب تا حالا حزب الله هميشه در صحنه بوده و هميشه هم همين لقب را داشته: چماقدار و فاشيسم و فشار و ...» يكي از بچه‌ها درمورد زدن پرسيد. گفت: «از تيغ موكت‌بري و سقط جنين و ... خبري نيست. آخر چرا يك بار خانمي كه سقط جنين شده نمي‌ايد دادگاه شكايت كند؟!» ...

يك خاطره هم از خبرنگارهاي آمريكايي گفت كه وقتي دفتر شلمچه را ديده‌اند تعجب كرده‌اند و گفته‌اند: «ما وقتي رفتيم دفتر روزنامه‌ي جامعه، استخر و ... داشت!» موقع رفتن به هركس يك چفيه و يك بسته‌ از عكس‌هاي كامپيوتري شهدا۴ هديه كردند...

 

ده‌نمكي، مربي تربيتي دبيرستان جناب ملك‌زاده، و جمعي از مهندسان و علماي آينده‌ (اين‌جا من با خاصیت قلم‌به‌جیبی - نه قـُلمبه‌جيبي- شناخته می شوم!)

ته‌نوشت:

۱. حالا حسرت مي‌خورم كه چرا بيشتر از فضاي آن‌جا ننوشته‌ام و اصلاً چرا بيشتر چشم‌هايم را باز نكردم تا بتوانم فضا را بهتر توصيف كنم. بس كه داغ بوديم تا بفهميم بالأخره اين انصارحزب‌الله خوب است يا بد؟!

۲. علي‌رضا خدابخشي -دامت برکاته- كه فارغ‌التحصيل دبيرستان‌مان بود و به‌گمانم مسئول وقت صفحه‌ي «جنگ فقر و غنا»ی شلمچه، در قسمتي از اين اردو همراه‌مان بود.

۳. توجه فرماييد. ماجرا مال نه سال پيش است. اوج داغي دوم خرداد و الخ.

۴. كجاش خنده داشت؟ آن زمان هنوز دهه‌ي هفتاد بود. عكس كامپيوتري هم يعني همان عكس‌هاي ده در دوازده سانتي‌متري كه طبعاً كار گرافيكي‌اش را با كامپيوتر انجام‌داده‌بودند ديگر!

 

+  پنجشنبه 11 مرداد1386  23:17  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

 

نامه را میان عکس های مجید پیدا کردم.

در متن و حتي سبک نگارش نامه هيچ تصرفي نکرده ام. حتي سه‌نقطه‌ها، پاراگراف‌بندي‌ها و کلمات ضخيم‌شده، جز در مواردي که ضرورتاً علامتي کم يا زياد شده، بر اساس اصل دست‌نوشته‌ا‌ي است که البته دو عبارت از آن براي من ناخوانا بود...

اميدوارم سرنخي از نويسنده‌ي نامه به‌دست‌آورم.

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

بنام او که مرا خلق کرد و فقط بنده و خاضع درگاه او  هستم

خدمت خواهر گراميم صديقه جان

سلام
خواهرم الان که دارم اين نامه را برايت مي‌نويسم در حياط زندان هستم  و در کنار باغچه گل حياط –که تازه آنها را کاشته‌اند- و به بوته گل کوچکي نگاه مي‌کنم که تا همين دو روز پيش غنچه‌هاي بسته باز نشده داشت… اما امروز که از مرخصي برگشته‌ام غنچه‌هاي آن باز شده‌است… گل‌هاي سرخ قشنگي دارد، به سرخي و پاکي و قشنگي خون يک شهيد پاک…

به آسمان نگاه مي‌کنم، ابري است… انگار دلش پر است و مي‌خواهد گريه کند… عين دل من… که سخت دلم گرفته و دلم هواي مزار پاک يک شهيد… که برايم برادر بود… کرده است.

اميد است روزي بر مزار پاکش حاضر شوم و قولي که بهش داده‌ام وفا کنم و عمل.

صديقه جان مي‌دانم که تعجب کرده‌اي که من کي هستم و چکار دارم که برايت نامه نوشته‌ام… زياد فکر نکن الان برايت موضوع را از صفر تا الي آخر برايت شرح مي‌دهم و برايت مي‌نويسم.

من ناهيد هستم، زنداني سياسي وکيل‌آباد مشهد، نسوان 2 اتاق 16. در بخش فريمان زندگي مي‌کردم و در تاريخ 1 مهرماه پنج‌شنبه 60 دستگير شدم. مي‌خواهم دقيق و نکته به نکته برايت توضيح بدهم…

از آن 8 برادري که پاسدار بودند و براي دستگيري من به منزلمان آمدند يکي از آن‌ها برادر شما شهيد عبدالکريم رضوي «مجيد» بود… برخورد مجيد در منزلمان بقدري انساني و اسلامي بود که بشدّت مرا تحت تأثير قرار داد…

خلاصه، آن روز من زنداني در سپاه فريمان شدم و بازجوي من «مجيد» بود. مدارکي که از من بدست آمد و … و … و … يکي از آنها دفتر خصوصي خاطرات شخصي زندگي من بود که اول خدا و بعد هم از آنها خودم فقط خبرداشتم. مجيد براساس اعتراضي که من براي خواندن آنها کردم که خصوصي است… برطبق وظيفه‌اي که داشت گفت من مجبور هستم بخوانم… خلاصه… مجيد سه دفتر خاطراتم را خواند. با توجه به مسايل دفتر… مجيد قول داد که از موضوع‌هاي دفترم را به کسي نگويد.

اگر انشاء الله فرصتي پيش آيد و تو را ببينم حتماً رفتار و حالت مجيد را برايت مي‌گويم… و بعد از اتمام دفترها مجيد ديگر يک پاسدار نبود بلکه برايم برادري  شده‌بود که مي‌گفت  ناهيد تو عين خواهرم صديقه مي‌ماني… دقيقاً اين طور گفت البته نه از نظر عقيده بلکه از نظر مسايل احساسي عين توست. هي مادام مي‌گفت اصلاً تو عين صديقه برايم هستي احساس مي‌کنم  الان دارم از صديقه بازجويي مي‌کنم.

  

 

مجيد… خيلي برايم صحبت کرد و خيلي سعي و کوشش کرد. بهم مي‌گفت من از تو اطلاعات نمي‌خواهم فقط تو حقيقت را درک کن و به دامان اسلام بازگشت کن... بهم مي‌گفت به پدر پيرت رحم کن و يا... مي‌گفت من خانه‌ات را ديدم عين زندگي ساده خودمان است، چرا بايد...؟

بعد گفت: اگر واقعاً فکر مي‌کني من مرتجع هستم و به ضرر اسلام... بعد کلت کمري‌اش را روي ميز گذاشت و گفت بردار و شليک کن و بعد چون ديد برنداشتم داد به دستم... وقتي وصيت‌نامه‌ام را خواند و ديد از کشاورز و کارگر دم زده‌بودم و قرآن... گفت تو وصيت‌نامه‌ات را با آيه قرآن شروع کرده‌اي و با آيه قرآن آن را تمام کرده‌اي، چظور امکان دارد... و يا اينکه يک موقعي توي جهاد کار مي‌کردي...

و بعد وقتي برخورد پر از ايمان و پاکي مجيد را ديدم... گفتم: پس کو شکنجه (چون آن موقع هنوز برنگشته‌بودم) من که خسته شدم...

با خنده اشاره به سيم برق ضبط کرد و گفت باشه چطوره برق را روي دستهايت بگذاريم براي شروع شکنجه...

و خيلي مسايل ديگر صديقه جان، چون بازجويي چند ساعت طول کشيد اگر خدا فرصتي دهد تو را ببينم کل آن را برايت مي‌گويم.

حتي مجيد موضوع اعتصاب غذايي را که کرده بودم... نخواست آن را اعتصاب غذا جلوه دهد و خيلي تلاشهاي ديگر در بازجويي انجام داد که تا در فريمان آزاد بشوم و کار به سپاه کشيده نشود (سپاه مشهد)

بعد از دو روزي که در سپاه فريمان بودم و طي صحبت‌هايي که شد من به مجيد قول دادم که اگر برنگشتم که با صراحت بگويم برنگشتم ولي اگر به دامان اسلام برگشتم و راه خدا را رفتم... بيايم و به مجيد بگويم که برگشته‌ام به دامان اسلام...

... برخورد مجيد در سپاه فريمان باعث زمينه‌اي شد که در سپاه مشهد بيشتر فکرکنم... و عامل مؤثر و مهمي در ذهنم و افکارم...

روز دوشنبه بعد از 9 ماه زنداني کشيدن به لطف خدا بهم مرخصي داده‌شد... در اين مدّت تمام فکر و ذکرم اين بود که بلافاصله بروم به سپاه مشهد و به مجيد بگويم که مجيد طبق قولي که بهت داده‌ام حالا آمده‌ام بگويم من توجه کرده‌ام و به دامان اسلام‌ برگشته‌ام.

با شوق و ذوق [؟] به طرف سپاه رفتم... همه‌اش در راه مي‌گفتم اگر مجيد بفهمد چقدر خوشحال ميشه

و اما ...

وقتي رفتم سپاه و سراغ مجيد را گرفتم... يکي از دوستش گفت... مجيد شهيد شده‌است...

خدا ميدونه و شاهد است که چقدر گريه کردم. ديگه حتي نتوانستم جلوي گريه‌ام را پيش آن برادر پاسدار بگيرم

صديقه جان کل هدف من از اين نامه‌نوشتن و اين حرفها اين بود که آرزو داشتم به مجيد بگويم که من برگشته‌ام چون بهش قول داده‌بودم

اينک تو صديقه‌جان خواهرم... اگر...

اگر بر مزار اين شهيد پاک، اين جان‌باخته در راه اسلام، اين سيد بزرگ رفتي بهش بگو     بهش بگو     تو را خدا قسم به مقدسات، حتماً بگو، بگو که ناهيد يکي از زنداني‌هاي او که بهش قول داده‌ بود اگر برگشت به دامان اسلام... مي‌آيد و مي‌گويد...، حالا برگشته‌است. و آرزو دارم که روزي بر مزار پاک اين برادرم حاضر شوم و بهش بگويم مجيد... مجيد... من به معناي واقعي به دامان اسلام برگشته‌ام به معناي حقيقي توبه، همان‌گونه که مجيد مي‌خواست.

بهش بگو به قولم وفاکردم... ولي...، ولي نه، زنده است مجيد. عکس مجيد را کنار تختم به ديوار زده‌ام. هميشه‌ي هميشه حرفهاي پر از [؟].

از اينکه به شهيد، «مجيد» مي‌گويم بخاطر اين است که... وقتي مي‌خواستم صدايش بزنم گفت مرا مجيد صدا کن... وگرنه من نه اسم و نه فاميل مجيد را مي‌دانستم تا اينکه به مرخصي رفتم در روز دوشنبه ۳۱/۳ اسم و آدرس و فاميل مجيد را از دوستش که پاسدار بود گرفتم.

علاقه‌اي زيادي داشتم که به منزلتان بيايم ولي توفيق آن را نداشتم. آرزويم اين است که بر مزار پاک مجيد حاضر شوم و قولي که بهش داده‌بودم عمل کنم. سلام مرا به پدر و مادر شجاع و همسر شجاع اين شهيد بزرگ برسان و تبريک و تسليت مرا قبول‌کنند انشاالله

ناهيد ...

زندان وکيل‌آباد مشهد

۶۱/۴/۴

اگر برايت امکان‌داشت وصيت‌نامه شهيد را برايم بفرست. متشکرم

 

 

+  دوشنبه 16 مرداد1385  0:52  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

حالا که انتشارات نیستان برای بار سوم گزیده اشعار محمدکاظم کاظمی (قصه ی سنگ و خشت) را منتشر کرده  من هم این -به اصطلاح- یادداشتم را برای بار سوم (پس از دو بار انتشار در آینده سازان شماره ۱۰۰ و پلخمون میهن بلاگ) منتشر می کنم!

محمد کاظم کاظمی از زبان خودش 

دو شعر از کاظمی

 

راوي زمزمه هاي يگانه 

 

نيم نگاهي به انديشه و شعر محمد كاظم كاظمي

 

 

اول، حمد خداي قهّار كنم

دوم، نعت احمد مختار كنم

سوم، وصف حيدر كرّار كنم

چارم، هجو مردم پروار كنم!

 

***

محمد كاظم كاظمي مهاجري افغاني است كه در مشهد به شغل ويراستاري مشغول است، گاه به تدريس ادبيات فارسي به فرهنگيان مشهد مي پردازد و گاه نيز مقاله اي براي فصلنامه ي شعر مي نويسد. وبلاگش هم در حال و هواي ادبيات و بيدل شناسي است.   

 

اشعار كاظمي ويژگي هاي خاص خودش را دارد: تصويرسازي هاي فراوان كه طنز هاي تلخي مي سازد،

... كوه، خرپشته شد و ريگ شد و ارزن شد

نيزه، شمشير شد و دشنه شد و سوزن شد

... اينچنين بود كه برف آمد و جنگل يخ بست

دست ها، پشت درختانِ معطّل، يخ بست...

(مثنوي كفران)

اشاره هاي فراوان به حوادث تاريخي و روايات و ... يا همان آرايه ي تلميح،

... تيغ كرّار چه بندد به كمر آن كه به عمر

نتواند نهد آتش به كف دست عقيل

حجّ وگلزار چه خواهد كند آن بي سر و پا

كه نبرده ست به قربانگه شوق اسماعيل...

(قصيده ي موعظه)

و بالأخره، زباني سنگين با استفاده هاي گاه و بيگاه از كلمات دَري

حلق سرود، پاره؛ لب هاي خنده، در گور

تنبور و ني، در آتش؛ چنگ و سَرَنده، در گور

اين شهرِ بي تنفس، لَت خورده ي چه قومي است؟

يك سو ستاره زخمي، يك سو پرنده پاره...

(شب، همچنان سياه- غزل اول)

كاظمي از سويي دلباخته ي سبك خيال انگيز هندي، آن هم از نوع بيدل دهلوي، است و از سويي وارث زبان پر طمطراق خراساني. او از اين جهت پيرو امثال «علي معلم» است و شعر خود را به كودكي تشبيه مي كند كه

رگي از جانب هندوي تخيّل برده ست

رگي از جانب رندان خراسان دارد

(غزل ميلاد)

...


»» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید
+  دوشنبه 9 مرداد1385  12:32  -  سیدمحمدجوادمیری  |