تبليغاتX
پلخمون
از امت حزب الله، لینک کی مونده که بگذارم؟

 

أ لیس اللهُ بکافٍ عبدَه؟

توضیح لازم: سوال مهمی است. دقت کنید. لازم نکرده جواب بدهید «بله؛ بر همگان واضح و مبرهن است که ...». یک دقیقه فکر کنید دیگر... مثل من نباشید؛ فکر کنید... هر کس از ته دل توانست بگوید بلی۱، التماس دعا.

توضیح زائد: من از همه دوستانی که مدام جویای احوالند و به "به روز شدن" ارشادم می کنند تشکر می کنم. اما چه خبر است بزرگواران؟ فلسطین؟ نه فراموشش نکرده ام. شما چطور؟ من که شخصاً چیزهای مهمتر از فلسطین را فراموش کرده ام. خدا را و به دنبالش خودم را. خیالتان جمع شد؟ ببینم، اصلاً پلخمون حق ندارد برود توی کُما؟ باور بفرمایید زنده ام و دارم نفس...؟! اتفاقاً حواسم هم هست به مملکت. بی پلخمون هم پیش می رود کارها. بگذارید یک کم این سر لامصّب در جَیب تأمّل بماند، ببینیم چیزی ازش تراوش می کند یا نه؟! من مجدداً خدمت همه دوستان عرض ارادت و جان نثاری دارم. باور بفرمایید. این تأخیرها هم تقصیر شماست! به خاطر این که دعا نمی کنید. خوشبینم و نمی گویم نفرین می کنید. ولی واقعاً چرا نفرین می کنید؟ زشت است دوستان. یا حق.

 

+  چهارشنبه 30 بهمن1387  0:11  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

      بسم الله الرحمن الرحیم

      سلام

      من توبه کرده ام، برگشته ام و از همگی حلالیت می طلبم! از آنانی که مرا به «به روز شدن» ارشاد کردند، و نشدم. از آنانی که تلنگر زدند و سلام کردند، و جواب ندادم. از آنانی که به تصحیح و تکمیل لینک ها یادآوری کردند، و باز هم فرصتش را پیدا نکردم. و امیدوارم اجل، مهلت سپاس گزاردن و علیک گفتن به تک تک بزرگواران را عنایت کند. از پرداختن به مسأله مهم و بی فایده ای همچون «تا حالا کجا بوده ام؟» هم به گمانم باید بگذرم.

      به جای مرور همه مسائل سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی گذشته، و عوض حدیث نفس و بیان آخرین نظریات و ذکر جدیدترین تجارب بشری ام (!)، بدجوری احساس می کنم باید این شعر اقبال لاهوری را زمزمه کنم و دیگران را به خواندنش هرچند برای بار صدم -یا اول؟!- دعوت کنم. شعر که نه؛ نذری برای تهیدستان شرق. پس سخن کوتاه باید... فقط دعا کنید مصائب مسیح مان تکرار نشود و دوباره بتوانیم در این وبلاگستان جوانی کنیم!... والسلام.

 

    

 

 

چون چـراغ لالــه ســوزم در خیــابان شمــا

ای جوانان عجم! جانِ من و جانِ شمــا

 

غوطه ها زد در ضمیر زندگی، اندیشه ام

تا به دســت آورده ام افکــار پنهان شمــا

 

مهر و مَه دیدم، نگاهم برتر از پروین گذشت

ریـختم طرح حرم در کافرســتان شما

 

تا ســنانش تیزتر گردد فرو پیچــیدمش

شعله ای آشفته بود اندر بیــابان شمــا

 

فکر رنگینــم کــند نذر تهیــدستان شرق

پارۀ لعــلی که دارم از بدخشــان شمــا

 

می رسد مـردی که زنجـیر غلامـان بشکند

دیــده ام از  روزن  دیــوار زنــدان شمــا

 

حلقــه گِرد من زنیــد ای پیـکران آب و گِـل

آتشــی در سیـنه دارم از نیــاکــان شمــا

 

    

 

+  دوشنبه 20 آبان1387  19:42  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

۱

سالگرد مقاومت سي و سه روزه‌ي حزب‌الله لبنان در برابر اسراييل است. يكي از رخدادهاي حاشيه‌اي اين واقعه، انتشار ترانه‌ي «احبـّائي» از جوليا پطروس، خواننده‌ي مسيحي لبنان بود. متن نامه‌اي از سيد حسن نصرالله (كه در جواب نامه‌اي از رزمندگان حزب‌الله و خطاب به آنان نگاشته‌شده‌بوده)، مايه‌ي سرودن ترانه‌اي توسط غسان مطر مي‌شود. زياد پطروس رويش آهنگ مي‌سازد و خواهرش جوليا مي‌خواند. اين مغنيه‌ي مسيحي (!) یکی‌دو آهنگ دیگر هم علیه اسرائیل و خطاب به سران كشورهاي عربي دارد که نشان می‌دهد مسیحیت‌ش ناب‌تر از اسلام آمريكايي شيوخ عرب است. جالب است كه هم مضمون اين ترانه و هم نمادهاي تصويري به‌كار رفته در كليپ تصويري‌اش، كاملاً نسبت به اسلام و حزب‌الله لبنان هوادارانه است. درآمدهاي انتشار اين موسيقي هم به خانواده‌ي شهداي جنگ سي و سه روزه تقديم شده. خلاصه اين كه مرحبا به مردانگي اين خواهر مسيحي!

متن ترانه را با ترجمه‌اي نه چندان آزاد از آن به‌قلم شكسته‌ي بنده بخوانيد. با تشكر از اميد مهدي‌نژاد كه مرا با اين جرثومه‌ي هنري آشنا كرد.

 

نمايي از كليپ «احبائي».  به حجاب دختران دقت كنيد.

 

أحبائي..

استمعت إلى رسالتكم
و فيها العز والايمان
فأنتم مثلما قلتم
رجال الله في الميدان

و وعدٌ صادق أنتم
و أنتم نصرنا الآتي
و أنتم من جبال الشمس
عاتيةٌ على العاتي

بكم يتحرر الأسرى
بكم تتحرر الأرض
بقبضتكم بغضبتكم
يصان البيت و العرض

بناة حضارة أنتم
و أنتم نهضة القیم
و أنتم خالدون كما
خلود الأرز في القمم

و أنتم مجد أمتنا
و أنتم أنتم القادة
و تاج رؤوسنا أنتم
و أنتم أنتم السادة

أحبائي..

أقبل نبل أقدام
بها يتشرف الشرف
بعزة أرضنا انغرست
فلا تكبو و ترتجف

بكم سنغير الدنيا 
و يسمع صوتنا القدر
بكم نبني الغد الأحلى
بكم نمضي و ننتصر

 ادامه‌ش در ادامه‌ي مطلب!

 


»» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید
+  شنبه 23 تیر1386  1:40  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

1

2

3

4

5

6

7

و با دوستان دلسوز دانشجو هم نکاتی هست که خواهد آمد

 

+  شنبه 26 خرداد1386  1:2  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

تا اطلاع ثانوی همین است که هست! پلخمون آشفته است.

    

حوزه هنری این بار هم خیلی زحمت کشید تا چاپ را هر چه می تواند به تأخیر بیندازد، اما بالأخره سوره جدید چاپ شد! سوره این بار با موضوع ویژه "تلویزیون و دینداری" تلویزیون را شسته و گذاشته کنار. در دیگ صد و خورده ای صفحه ای این شماره، ران ملخی هم از من هست؛ در بیان "هفت گناه" صداوسیما در برنامه سازی های مذهبی و "نقدی بر جشنواره فیلم دینی رویش".

   

اولین دستپختم در مشهد هم درآمد. "نگاره ۱۱۷" که فعلاً خیلی راه دارد تا قابل عرض شود. برخلاف "آینده سازان" که خیلی خیلی راه داشت. و این فاصله کمتر "نگاره" با قله هم مرهون نیروهای کیفی ای است که پیش از این در آن قلم می زده اند.

   

توفیق شد در جلسه نقد و بررسی کتاب سوم (مجموعه آگهی های طنز) اثر امید مهدی نژاد یا همان برزو بیطرف خودمان، در شهرری شرکت کنم. ابوالفضل زرویی و اسماعیل امینی دو شاعر و طنزپرداز نسل دومی هم مهمان جلسه بودند. بیشتر تعریف و تمجید از کتاب بود و فقط زرویی نقدی وارد کرد که "بعضی آگهی ها توضیح زیادی دارند و البته این گاهی به خاطر پایین بودن سطح مخاطب است."

اسماعیل امینی و ابوالفضل زرویی

   

علی دوانی  هم به رفتگان پیوست و باشد که قدرش دانسته شود، وقتی کسی قدر زندگان را نمی شناسد.

   

سرنوشت این وبلاگنویس عزیز هم خواندنی است. خودتعطیلی!

   

یکی از بچه ها برای پایان نامه اش موضوع "مخالفان مذهبی امام(ره)" را انتخاب کرده بود. دانشکده شان رهنمود فرموده که به مصلحت نیست چنین موضوعی...! گفتم: «مثلاً این دانشگاه است و مرکز پژوهش!» و گفت: «آخر اگر امروز من بچه حزب اللهی روی این موضوع کار نکنم، فردا این را هم بی بی سی باید برایشان تحلیل کند!» چندی پیش هم موضوع پایان نامه یکی دیگر از رفقا را کن فیکون کردند، چون موضوعش "قطعنامه ۵۹۸" بود! آقایان از چه می ترسند؟

   

شما بودید، آشفته نبودید؟

 

+  سه شنبه 19 دی1385  18:10  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

درِ خانه ی ما گاراژی است. با یک متر عقب نشینی از دیوار. و همین یک متر یا کمتر، چه سرپناه خوبی شده برای این که تک تک و جفت جفت بیایند و استفاده ببرند. کم کم داریم به این نتیجه می رسیم که یک تابلو بزنیم که:«توقف هرگونه سیگاری و دلداده ممنوع؛ حتی شما دوست عزیز!» 

 

   

 راز بقا!

چند هفته ای می شود که مستند «مسافری به هند» را تحمل می کنیم. البته نه بیش از چند دقیقه از هر قسمتش را. کپی بی نظیری از شاهکار بی نظیر تر «ناتاشا در آفریقا». و هر دو نمونه ای از پیوند فرهنگی با مستضعفین جهان! و اصلاً نگاه ایدئولوژیک بخورد توی سرشان؛ کاش یک مستند جمع و جور مردم شناسانه سکولار درآمده بود. از بالیوود یا حیات وحش هند هم مستند می ساختند، ما راضی بودیم!

می خواهم یکی از همین دلداده ها و دلستده هایی که پشت درِ خانه مان می ایستند را دعوت کنم برای کار در بخش تولیدات برون مرزی سیما. تا الآن که ندیده ام، اما ان شا الله که به چشم خواهری، خوش بر و رو و چشم آبی هم باشند تا کارشناسان «سیما» بپسندندشان. خدا را چه دیدی؛ شاید اصلاً تابلو بزنم: «چرا بطالت؟ چرا علافی؟ خرج از ما، گردش از شما. راز بقا در چین و ماچین، با مخلّفات اضافه، حتی برای شما دوست عزیز!» 

 

   

 

یک خدابیامرزی (البته هنوز زنده است و خدا همه ما را بیامرزد) تلنگر نوشته که از صداوسیما دست بردار و بزن توی خط دانشگاه آزاد. ببینید، من می خواستم فرهنگی باشم و ادب را رعایت کنم اما شما نمی گذارید! بالأخره دانشگاه آزاد و قوه قضاییه و ... این رشته سر دراز دارد. من هم که گفتم، اصلاً تمایلی نداشتم اما چون شما اصرار کردید فقط چند تذکر اخلاقی-اجتماعی درباب همان راز بقا عرض می کنم و عبور می کنم:

- اگر هنوز مدرکتان را از دانشگاه آزاد نگرفته اید یا مدرک گرفته اید اما هنوز هیئت علمی اش نشده اید، سعی کنید خیلی این دانشگاه عزیز و وزین را مورد تحقیق و تفحص بیخود قرار ندهید. اگر گوش نکردید و از درس یا کار بر کنار شدید، نگویید نگفتی.

- اگر هنوز مدرکتان را از دانشگاه آزاد نگرفته اید یا مدرک گرفته اید اما هنوز هیئت علمی اش نشده اید، اصلاً نگران نباشید. اگر بچه خوبی باشید می توانید در جریان تحقیق و تفحص از این دانشگاه هم مدرکتان را بگیرید، هم هیئت علمی بشوید و هم رییس دانشگاه آزاد منطقه چلغوزآباد سفلا. فقط کافی است کمی سعی کنید مظهر اسم ستار الهی باشید؛ خواهید دید چگونه این دانشگاه برای شما مظهر اسم رحمن و رحیم الهی می شود.

- اگر اصلاً قصد ندارید وارد این دانشگاه بشوید، خب نشوید! بروید توی کمیسیون آموزش مجلس یا دادستان یک جایی شوید. مهم علاقه قلبی به این دانشگاه و هماهنگی با آن از مرحله تقنین تا قضاست.

- اگر هیچ علاقه قلبی ای هم به این دانشگاه ندارید، لابد طرفدار احمدی نژاد هستید. نگفتم!؟ در این صورت مواظب باشید سیاسی کاری نکنید و همان قدر که به دانشگاه آزاد علاقه ندارید، به روند پولی شدن کل دانشگاه ها هم علاقه ای نداشته باشید.

نکته: من دانشگاه آزاد را دوست دارم.

 

   

 

«وقتی همه خواب بودند» را دیدم. بی بی (گلاب آدینه) آرزوی حاجی شدن دارد. کودکان و دیوانه روستا (محمدرضا فروتن) برای او که چشمش درست نمی بیند، حجی ساختگی دست و پا می کنند اما کریم، خشکه مقدس روستا، مخالف است... . اول نگران بودم باز از آن فیلم ها باشد که به جای دین، در ثنای سنت ساخته شده اند. همان ها که برای گریز از پیچیدگی های زندگی جدید و مصون ماندن از آفات تعقل، دین قلبی روستانشینان و پیرزنان و کودکان و دیوانگان را ترویج می کنند. «علیکم بدین العجائز» از اون جهت! اما نه؛ از جنگ سنت و تجدد خبری نبود. جنگ بین همان دین باطنی بود با دین ظاهری که نمادش کریم بود. و این قدر این جنگ پیچیده، ساده گرفته شده بود که تحول ناگهانی کریم در آخر فیلم، آن هم بدون کوچکترین انگیزه و عاملی، فاتحه این جدال را خواند. از مغز فیلمنامه که بگذریم، مابقی خوب از آب درآمده بود. از بازی ها گرفته تا گفتگوها. دعا کنیم کارگردان، معناگراتر از این که هست نشود و در فیلم های بعدی به دردهای امروز جامعه نزدیک تر شود. آمین!

 

   

 

جای شما خالی مشهد. این بار که رفته بودم تهران به انتقام سال هایی که خون دل خوردم، دل هر که را دیدم سوزاندم که «جای شما خالی مشهد»! این جا اندکی به درس مشغولم، اندکی خانه داری، اندکی سیاست (از زمان مرحوم ارسطو تدبیر منزل و سیاست مُدُن با هم بوده)، اندکی برای سوره می نویسم، اندکی مشغول«نگاره»ام (همان آینده سازانِ خراسان رضوی. البته اگر عاقبتمان این جا ختم به خیر شود!)، اندکی جاهای دیگر، و اندک هایی این طرف و آن طرف دردسر ساخته ام برای خودم؛ سه چهارتا کارگاه نویسندگی. از دبیرستان خودمان بگیرید تا فلان دانشکده دانشگاه فردوسی و بهمان هیئت مذهبی نوجوانان و ... . خلاصه جای شما خالی مشهد؛ حتی شما دوست عزیز...

 

+  چهارشنبه 8 آذر1385  7:20  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

چند شب پیش از سر اتفاق، گذرم به بیمارستانی افتاد. با چند مریض بستری و همراهانشان صحبتی شد درباره ی این که فلانی چه الکی دستش شکسته و بهمانی چه بیخود پایش در رفته و ... . که یکی از مریضها گفت: «آدمیزاد هیچی نیست.» راست می گفت. آدمیزاد را چه به فخرفروشی و تکبرکردن؟! اولش نطفه است و آخرش مردار. نه می تواند روزی خودش را بدهد و نه می تواند جلوی مرگش را بگیرد!... بیچاره آدمیزاد!... از یک پشه می رنجد. با یک آب به گلو پریدن می میرد و به یک تعرق بدبو می شود!

«ما لابن آدم و الفخر؟ اوله نطفة و آخره جیفة و لا یرزق نفسه و لا یدفع حتفه/مسکین ابن آدم... تولمه البقة و تقتله الشرقة و تنتنه العرقة»  (نهج البلاغه، ح ۴۵۴/۴۱۹)

   

سرانجام آقای ضرغامی جلسه ای هم برای شنیدن سخنان تشکلهای دانشجویی گذاشت. گرچه فقط ذره ای از این جلسه را به بیرون درز داده اند؛ اما ما که می دانیم درباره سریالهای به اصطلاح مذهبی و رویکرد صداوسیما به عدالت اجتماعی چه حرفها و نقدهایی گفته شده و چقدر و چگونه جواب داده شده. بگذریم. بعضی از دوستانی که درباره مطلب قبلی (آسوده بخوابید) نظرشان را نوشته اند، گفته اند درباره سریال «صاحبدلان» بیشتر بنویسم. بعضی ها هم گفته اند «صاحبدلان» هم چیز ارزشمندی نبود! به جای همه ی این حرفها فقط دعوتتان می کنم به مقایسه این سریال با بعضی دیگر از موارد برنامه سازیِ به اصطلاح مذهبی و قرآنی.

   

نوشته ام درباره «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» ساخته مسعود ده نمکی، دو سه ماه پیش در ماهنامه سوره منتشر شده بود و حالا روی سایت آمده. اسمش را گذاشته بودم: فقر و فوتبال.

   

آخر هم این که حجت الاسلام زائری پس از مدتی غیبت در دنیای وبلاگ، سر از لبنان درآورده و  به سلامتی به نمایندگی مجازش برگشته.

 

+  سه شنبه 9 آبان1385  15:4  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

یک: ماه مبارک رو به اتمام است و دوستان صدا و سیما باز نشان داده اند که بدجوری به روح اعتقاد دارند. سست ترین فیلمنامه ها نوشته می شوند و خجالت آورترین کارگردانی ها به ظهور می رسند تا دینداری را به بچگانه ترین شکلش به ملت منتقل کنند. از نمونه خارجی اش (کلید اسرار) بگیرید تا نمونه داخلی اش (آخرین گناه). نمی فهمم چرا هیچ وقت این ها امثال حسن رحیم پور و آقای پناهیان و مسعود فراستی و ابراهیم فیاض را نمی کنند مشاور مذهبی شان؟ نکند آقای برازش از ابراهیم فیاض دین شناس تر است؟! یا هنر شناس تر؟! و اصلاً مشکل کارهای کارشناسی مملکت ما همین است که: مشاوره انجام می شود؛ اما با چه کسی؟ خدا عالم است! به عبارت دیگر: بی عدالتی در گرفتن مشاوره و کارشناسی. رجوع به آدم های درجه دو و سه که توانسته اند خودشان را درجه یک نشان دهند! عید فطر به خدمتشان می رسم ان شاء الله. وعده ما: پلخمون، شب دوم شوال.

    

دو: آخرين دستپخت ما هم درآمد. چهل و پنجمين شماره آینده سازان در دوره‌ي كاري من. دوره‌اي كه بیست و دو ماه طول كشيد. روایت ماجراهای این ماه ها و روزها بماند براي اندكي بعدتر. آخرين سرمقاله‌ام را گذاشته‌ام این پایین در بخش ادامه مطلب. به همین مناسبت، محمد علی بدری هم جَوگیر شده و خواسته ذکر خیری از ما اموات کرده باشد! البته من با حرفهایش کاملاً موافق نیستم.

   

سه: دیدار دانشجویان با رهبر انقلاب هم دو سه شب پیش از تلویزیون پخش شد. البته طبق معمول با سانسورهای بی معنایی که در صداوسیما یک جور است و در سایر رسانه ها هم یک جور. یکی دو نکته در این دیدار برایم جالب بود. "جامعه اسلامی دانشجویان" ادبیاتش حسابی رفته بود -ببخشید، آمده بود- سمت اسلام ناب و انقلابیگری و این که جنبش نرم افزاری بی توجه به دردهای عملی جامعه بی فایده است و .... . خدا را شکر. "بسیج دانشجویی" هم که انصافاْ شجاع شده و تازگی ها قوه قضاییه را جانانه نقد می کند، باز از آن حرف ها زد: «ما دغدغه ارتباط با دانشجویان جهان اسلام را داریم و از رهبری و نظام می خواهیم در این امر راهکار و بستری پیش پای ما بگذارند»! کم مانده بود بگویند رهبرا، ارتباط ما را با دانشجویان جهان اسلام برقرار کن ببینیم! وقتی حرفشان را مقایسه می کنم با فعالیت جهانی دانشجویان مسلمان اول انقلاب، آه از نهادم بلند می شود. و اما این هم از سخنان "جنبش عدالتخواه دانشجویی" در این جلسه که انتقاداتی هم به آن (البته نه به مبانی و محتوایش) دارم. از قبیل این که بعضی مطالبات خیلی کلی مطرح شده و عینی نیستند.

   

چهار: این مطلب علاوه بر این که تیتر ندارد، پایان هم ندارد. الّا این که باز بگویم ماه مبارک رو به اتمام است و ... ما را دعا کنید.


»» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید
+  شنبه 29 مهر1385  6:38  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

بسم‌الله

   

سلام

   

بله، يك ماهي مي‌شود كه نيستم. چه كنم؟ نتوانستم. نقد «به‌نام پدر» هم ناقص ماند. همين الآن حذفش كردم رفت.

   

تمام شد. «آينده‌سازان» را هم تحويل دادم رفت. گرچه دو-سه هفته‌اي از راه دور داشتمش؛ اما دوست داشتمش. و هنوز هم دارم. اگر مي‌شد، به اين زودي‌ها رهايش نمي‌كردم. آن‌هم وقتي كارها قرار است نتايج‌شان (يا بي‌نتيجه‌بودن‌شان) را نشان بدهند. اما به هر حال تمام شد. و آن‌چه كه سرانجام نپايد، دلبستگي را نشايد.

   

اين مدت نه از اخبار دنيوي روز خبري داشتم، نه از احوال روحاني شب. حالا شايد فرصت بيشتري باشد براي نفس كشيدن... آي نفس‌كش!!

   

و باز وعده‌اي كه: بعد از اين مرتب پلخمون را به‌روز مي‌كنم. البته اگر زندگي و درس و غيره بگذارد. و امان از اين «و غيره» كه گاهي چشم باز مي‌كني و مي‌بيني اكثر اوقاتت را پُـركرده‌است. به عبارت دقيق‌تر، پَـركرده‌است! ...پَـــر...

   

همين دبيرستان دوران دانش‌آموزي‌ام - كه از قضا اسم آن هم آينده‌سازان است- مگر مي‌شود سرنزنم و از خير كاركردن با بچه‌هاي مستعدش بگذرم؟! ... نه؛ ما تا آخر عمر دلبسته‌ي همين وغيره‌ها خواهيم ماند. آمیـــــــــن!

   

والسلام

 

+  سه شنبه 18 مهر1385  3:1  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

خبر اول این که آینده سازان ۱۱۹ دو سه روزی هست که منتشر شده با ویژه نامه ی مختصر و مفیدی در باب حزب الله و نصر الله. بعضی مطالبش (حزب الله از نوع چندم؟/ گوشه هایی از دیدگاههای نصر الله/ زندگی سید هادی فرزند سید حسن/ سید حسن نصر الله کیست؟/ خاورمیانه جدیدتر/ ...) را در لینک ادامه مطلب می توانید بخوانید.

خبر دوم این که سه تن از دوستان به سلامتی دارند راهی خانه ی بخت می شوند: علی سروش، احسان بابایی و امیر جلیلی نژاد. مبارکشان باد و خدا برای همه ی مجردان درست کناد! ان شاء ا...

و سوم این که ما دیگر رسماً مشهدی شدیم و تهران را به اهلش واگذاشتیم. شاعر در این باره می گوید:

 نشریه و درس و کار  تحویل شما

این شهر پر از نگار  تحویل شما

گویند به چالگان تهران پول است

این چاه هزار بار  تحویل شما

 

مرا هم کاسه ی اهل وبا کرد

بیابان گز کن ارض بلا کرد

من از بوش و بلر هرگز ننالم

که با من هر چه کرد ام القرا کرد  


»» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید
+  سه شنبه 31 مرداد1385  19:38  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

خدا چند نفر را دارد؟

یک نفر؟ یکصد نفر؟ یک هزار نفر؟ یک ملیون؟ یک میلیارد؟ یک تریلیون؟ ...

من نمی دانم خدا چند نفر دارد اما می دانم که امروز

منتظر یک نفر است

... تو

نمی خواهی بیایی؟

 

... این الرجبیون؟

 

+  پنجشنبه 5 مرداد1385  15:4  -  سیدمحمدجوادمیری  |