|
|
|
|
|
«به یادم باش» مجموعه ی بیست و چهار جلوه از زندگی امام رئوف است که چند ماه پیش به همت «موسسه خدمات مشاوره ای، جوانان و پژوهش های اجتماعی آستان قدس رضوی» و به قلم این کمترین منتشر شده است. تصویرسازی اش را هم برادرم گلمیخ عهده دار بوده است. ![]() آخر تا آن جا که ما شنیده بودیم، نه پیامبر این طوری لباس می پوشید، نه علی. بالاخره نتوانستم ساکت بمانم. - پسر پیغمبر، برای شما بهتر نیست که لباس های ساده بپوشید؟ گفت: - دستت را بیاور جلو. و دستم را گرفت و انگشتانم را کرد توی آستینش. نوک انگشتان دستم که احساس خارش کرد، تازه فهمیدم قصه از چه قرار است. فرمود: - این لباس خشن را برای خدا زیر می پوشم تا نفسم را سرکوب کنم، و این لباسی که می بینی را برای مردم.
»» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید |
||
|
+
چهارشنبه 12 تیر1387 0:51 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
ازمردمخجالتمیكشم
1 رانندگي بلد بود اما گواهينامه نگرفته بود. آن زمان وزير بود.
گفتم: «خوب است برويد امتحان بدهيد و گواهينامه بگيريد.» گفت: «نه، الآن با اين موقعيت و مسئوليتي كه دارم، تا مراجعه كنم فوراً به من گواهي نامه ميدهند. وقتي از اين مسئوليت كنار رفتم مثل يك فرد عادي و معمولي مراجعه ميكنم.» 2 بازديدش تمام شده بود. آمد سوار شود كه برويم. راننده در عقب ماشين را باز كرد. سوار نشد. در عقب را بست و رفت جلو نشست تا راننده ياد بگيرد كه قرار نيست مثل سابق، ديگران در ماشين را به احترام وزير برايش باز كنند. 3 بنيصدر ميگفت: «من اين را به عنوان گاريچي هم قبول ندارم، چطور نخست وزيرش كنم؟» ولي چارهاي نداشت. مجلس به كس ديگري رأي نميداد. يك جلسه گرفتند كه قضيه را تمام كنند. مثل هميشه ديرتر از همه آمد تا همه جلوي پايش بلند شوند. پشت به رجايي نشست و شروع كرد. ـ من از انتخاب مجلس خيلي متأسفم. قبلاً هم گفتهام كه ايشان را يك درشكهچي بيشتر نميدانم. شما مثل سقيفه عمل كرديد... همه ميخكوب شدند. منتظر بودند ببيند رجايي چه كار ميكند. گفت: «برادر، رئيس جمهور، خواهش ميكنم در به كار بردن الفاظ و عباراتتان تجديد نظر كنيد. اين الفاظ در شأن يك رئيس جمهور نظام اسلامي نيست.» 4 وقتي قرار شد بروند ساختمان نخست وزيري، رجايي رفت و از ساختمان بازديد كرد. اتاق نخست وزير شاه را نشانش دادند. گفت: «خيلي قشنگ است ولي به درد موزه ميخورد.» اتاق منشي نخست وزير، حالا شده بود دفتر خود نخست وزير. 5 هيچ لقبي را دوست نداشت. طبق دستور خودش، كسي حق نداشت بنويسد «نخست وزير». ناچار همهي نامهها اين طوري شروع ميشد: برادر رجايي... 6 آشپزخانه كابينت نداشت. آبگرمكن هم نداشتند كه لااقل ظرفها و لباسها را با آب گرم بشويند. كولري هم در كار نبود. با اين كه خانوادهي نخست وزير بودند، دنبال بيشتر از اين هم نبودند. ميگفتند خيليها همين چيزهايي كه ما داريم را هم ندارند. 7 خواهر ميگفت: «محمد جان، آخر شما نخست وزير مملكتي. اين كت و شلوار را عوض كنيد و لباس مناسبي بپوشيد.» به خواهر گفت: «آبجي جان، دعا كنيد خدا به من لطف كند و من عوض نشوم... دعا كنيد كت و شلوارم هم عوض نشود.» 8 ميخواستند از تلويزيون بيايند و از نزديك از زندگي سادهاش فيلمبرداري كنند. گفت: «من از مردم كشورم خجالت ميكشم. بعضي شان سرپناهي ندارند و آن وقت شما ميخواهيد خانهي مرا به تصوير بكشيد.» 9 با ماشين از خياباني رد ميشديم. گفت: «نگه داريد، ميخواهم ميوه بخرم.» پياده شد و از يك دوره گرد چند كيلو پرتقال خريد. ميگفت: «ميخواهم مشكلات اقتصادي مردم برايم ملموس شود.» 10 بكوب كار ميكرد. اصلاً به خودش نميرسيد. يك پرتقال برايش پوست كندم و بردم توي اتاقش. تا چشمش افتاد به پرتقال گفت: «اگر اين ميوه براي همه است، من هم ميخورم و گرنه نميخورم. شاه و بنيصدر هم از اول روحيهي شاهي و بنيصدري نداشتند. اطرافيانشان اول يك گلابي برايشان پوست كندند، بعد دو تا پرتقال و اين حالت فرعوني در آنها ايجاد شد.» 11 سمينار تربيت معلم بود. قند توي بازار كم بود. تقاضا كردند آقاي رجايي قدري حوالهي قند بدهد بهشان. ـ از طرف من به آقايان بگوييد به جاي قند از خرما استفاده كنند كه يك فرآوردهي داخلي است و تهيهاش نيازي به خارج شدن ارز از كشور هم ندارد!
12 جلسه داشتيم. بوي آبگوشت بلند شده بود. گفت: «هر پانزده روز يك بار با مديران مناطق تهران جلسه داريم و چون جلسهمان تا ظهر طول ميكشد، نهار آبگوشت ميدهيم.» كارم تمام شده بود. نشسته بودم منتظر آبگوشت. گفت: «كار شما با من تمام شده؟» ـ بله. ـ خب پس تشريف ببريد.حتماً منزل خودتان هم آبگوشت داريد! 13 گفتم: «عموجان، اين جنگ كي تمام ميشود؟» گفت: «اصلاً تمام نميشود.» ـ چه طوري تمام نميشود؟ مردم دارند بيچاره ميشوند. ـ جنگ بين اسلام و كفر كه تمام شدني نيست. ـ آن جنگ را نميگويم. جنگ ايران و عراق را ميگويم. گفت: «چند وقت ديگر تمام ميشود.» 14 عكسي داشت با يك پيرمرد. همان را كرديم پوستر تبليغاتياش. زيرش هم نوشتيم: «من از تو حمايت ميكنم ولي از تو ميخواهم اسلام را پياده كني.» مخالفت كرد. ميگفت:« اين دروغ است. اين پيرمرد چيز ديگري به من گفته بود.» هر چه گفتيم اين يك كار تبليغي است، راضي نشد. 15 خبرنگارها در سالن مخصوص مصاحبههاي سازمان ملل جمع شدند تا با رئيس جمهور ايران مصاحبه كنند و از او دربارهي گروگانهاي آمريكايي در ايران سؤال كنند. گفت: «كشور ما بيست وپنج سال مستقيماً زير سلطهي كشور شما بوده است و خود من يكي از كساني بودهام كه تنها به دليل مخالفت با سياستهاي استعماري آمريكا زنداني شدهام.» پايش را از كفش و جوراب درآورد و به همه نشان داد. ـ اين هم نمونهي آثار شكنجههايي كه رژيم دست نشاندهي دولت شما به من دادهاند. همه بهت زده شده بودند. 16 رو كرد به من و گفت: «هيچ موقع نبايد فراموش كنم كه يك معلم بودهام و هستم و اينها وسايلي است براي آزمايش من ... فكر ميكنم ديگر چيزي از عمرم باقي نمانده. اين چهارده روز را بايد سپري كرد.» چهارده روز بعد فقط يك بدن سوخته از او مانده بود. ... اين است خط امام دغدغه های فرزند ملت، محمد علی رجايی - هنر وقتي شايستهي صفت «مردمي» است كه منعكسكنندهي خواستهها و آمال انسانهاي محروم و ستمديده باشد.
- كسي ميتواند خود را در خط امام معرفي كند كه آرمانهاي امام امت را در تمام ابعادش قبول داشته باشد. - چيزهايي كه مانده، بخش عظيمي از اسلام است كه پياده نشده. بايد نگران آنها باشيم. ما نگران مجاهدين و پيكار رنجبران و بنيصدر و چريك اقليت نيستيم ... ما نگران آن هستيم كه نتوانستيم به مستضعفان ايران برسيم ... ما نگران اسلامي هستيم كه بايد در اين جامعه پياده شود، كه بشود الگو تا دنيا به سوي اين نظام بيايد. - ما وقتي به جوانها و كوچكترها و مردم ميرسيم بايد هي از دستاوردهاي انقلاب بگوييم؛ اما وقتي به مسئولان ميرسيم ـ كه يكي از آنها خودمان هستيم ـ بايد جلوي آينه باشيم و بگوييم آي فلاني، اسلام چه شد؟ چقدر از اسلام را پياده كردهاي؟ - به مردم توصيه ميكنم كه هرچه زودتر از مسئولان بعد از رهبري عبور بكنند و خودشان را با رهبر پيوند دهند و رهبر را بهعنوان يك الگوي كامل اين انقلاب هميشه در ذهنشان داشته باشند. - مستضعفان ما بدانند كه اگر يك قانوني قادر به اداره كردن اجتماع باشد همان اسلام است. - انقلاب ما، انقلاب محرومان است و محرومان جهان عليرغم تبليغات دشمنان اسلام با ما هستند و براي استقبال از انقلاب اسلامي ايران و تأييد آن منتظر كسب اجازه از دولتهاي مرتجع وابسته نخواهند ماند. پيش از اينكه ما انقلاب خود را صادر كنيم، آنها انقلاب اسلامي را به سرزمينهاي خود وارد خواهند كرد.
منبع: سيره شهيد رجايی، اثر غلامعلی رجايی (اين دو کار را قبلاً در پلخمون پرشينبلاگم و قبلاًتر در دوهفتهنامهي آيندهسازان منتشر کردهام)
|
||
|
+
چهارشنبه 7 شهریور1386 17:33 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
هرجابروم، ميشودخانهام
تقديم به بچه هایی که او را ندیده اند... 1 ۲ با داداش خوشنويسي كار ميكرد. * آن قدر خطشان شبيه هم شده بود كه وقتي نصف كاغذ را روحالله مينوشت و نصفي را مرتضي، هيچكس نمیفهمید اين، دو تا خط است. ۳ دراویش آمده بودند توي حجرههاي فيضيه و جا خوش كرده بودند. هيچكس هم حريفشان نبود. يك بار روحالله با يكي از دراويش جروبحثي كرد و يك سيلي آبدار گذاشت در ِ گوشش. * حالا ديگر حريفشان ميشدند. بيرونشان هم كردند. ۴ كسي را نپسنديده بود. الّا دختر آقای ثقفی، که او هم رضایت نمیداد. * با صحبتهاي زياد و چند بار خواب ديدن، بالأخره حاضر شد با آقا روحالله ازدواج كند. عقد را در حرم حضرت عبدالعظيم خواندند و ماه مبارک يك عروسي ساده گرفتند. همان اول به خانم گفت: - هر كاري ميخواهي بكن، فقط گناه نكن. * يك خانه اجاره كردند و جهاز خانم را آوردند. تنها چيزهايي كه آقا روحالله به اثاثيه اضافه كرد، يك گليم بود، يك دست رختخواب، يك چراغ خوراكپزي، يك قابلمهي كوچك، يك قوري با استكان و نعلبكي.
۵ زمستان بود. داشتيم با هم ميرفتيم درس عرفان آيتالله شاهآبادي. سر راه، زنی نشسته بود لب رودخانه. داشت لباس و كهنه ميشست. يخها را ميشكست، لباسها را ميشست، دستش را با دماي بدنش گرم ميكرد و باز... آقا روحالله ايستاد. لباسها را دو نفري شستند. آدرساش را هم گرفت. بعد هم گفت: - از اين به بعد بياييد منزل ما. ميگويم آب را برايتان گرم كنند. (بقيه در ادامهي مطلب) »» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید |
||
|
+
یکشنبه 13 خرداد1386 13:29 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||