تبليغاتX
پلخمون - نقدی بر حمایت های سیاسی هنرمندان

پلخمون

ashoora-poster.blogfa.com حتماً ببینید

هنرمندان خودی و درد نخبگی

مقاله ای است که در سال ۸۴ و به مناسبت حمایت مشروط چند تن از بزرگان دوست داشتنی و دوست نداشتنی سینمای انقلاب از هاشمی رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری برای شماره نوزدهم ماهنامه سوره (ویژه نامه انتخابات) نگاشتم. سایت حوزه هنری مقاله را به نام اخوی منتشر کرده و البته این بیش از آن که موجب سوء تفاهم باشد، برای ایشان که قلمی روان تر از حقیر دارند، کسر شأن است.

اشاره: وقتي دوم خرداد پيش آمد، خيلي‌ها به اين نتيجه رسيدند كه علما و روحانيون بزرگي كه از نامزد مغلوب حمايت كرده بودند، در فضايي متفاوت از فضاي عامه‌ي مردم سير مي‌كنند. آن زمان، چنين اتهامي به هنرمند جماعت وارد نبود، چون عمدة آنان از نامزدي حمايت كرده بودند كه رأي بالاي مردم را به دست آورده بود. مسأله ساده به نظر مي‌رسيد؛ مردم و جماعت كثيري از هنرمندان و دانشگاهيان و... به درست يا غلط چيزهايي مي‌خواستند و علما و مذهبيون و... اكثراً چيزهاي ديگري را. و البته همين ساده‌انگاري بود كه باعث شد مطالبات مردم مساوي مطالبات روشنفكري و حقوق بشري بعضي آقايان دوم خردادي به حساب بيايد و در تصوري كه از جغرافياي مطالبات تاريخي مردم داده مي‌شد، عدالت و معنويت، پشت كوه «استقلال و آزادي و پيشرفت» بيفتد و الخ.
حالا اما قضيه متفاوت شده است. هنرمندان ـ جز چند نفر پاپتي كه از نامزدي پاپتي حمايت كردند ـ به همراه همان علماي سابق‌الذكر و در معيت اين جناح و آن حزب و آن يكي گروه و... از نامزدي حمايت كردند كه نتوانست اكثريت آرای ‌را به دست آورد. چرا؟ مي‌شود بگوييم «العوام كالانعام» و خيال خودمان را راحت كنيم و اصلاً چه معني دارد مردم مطالباتشان را به نفع كسي نشانه بگيرند كه جامعة فرهيختگان و نخبگان تأييدش نكرده باشد. خلايق، هرچه لايق! و...
اما مسأله اين جاست كه چرا اين عوام اين قدر عوام شده‌اند كه حرف اين همه آدم هنرمند و روشنفكر و باشعور را نمي‌فهمند؟ اين، صورت مسأله‌ي ماست و در واقع، روشنفكرمآبانه‌ترين صورتش هم هست. صورت مسأله را طور ديگري هم مي‌شود طرح كرد: چرا هنرمندان، حرف مردم را نمي‌فهمند يا لااقل اين بار نفهميده‌اند؟


البته شما متواضع باشيد و هيچ وقت اين كار را نكنيد،‌اما براي اينكه بحثمان پيش برود، از شما مي‌خواهم خودتان را بگذاريد جاي رضا ميركريمي ساعد باقري يا ابراهيم حاتمي‌كيا. اگر خيلي سختتان است، در خيالتان رسول صدر عاملي يا مختاباد كه مي‌توانيد باشيد. حالا بدون اين كه حستان به هم بخورد، آرام نگاهي بياندازيد به عملكرد فرهنگي شهرداري تهران. گفتم آرام تا اگر به شهردار تهران رأي داده‌ايد هيجاني نشويد و مسأله برايتان مصداق «حب‌الشيء يعمي و يصم» نشود. خودمانيم؛ به عنوان يك هنرمند فرهيخته، ترجيح مي‌دهيد چه كسي رئيس جمهور باشد؟ هشت سال سازندگي هرچه كه بود، براي هنرمندان از «هيچ» بهتر بود و لااقل آن قدر فرصت و موقعيت در آن وجود داشت كه بشود «بچه‌هاي آسمان» ساخت. خوف كردن از حاكميت سياست بيلبوردي بر كارهاي فرهنگي و خلاصه شدن بسترسازيها و حمايتهاي فرهنگي در سيستم اكوچنگ و... درجه‌اش شديدتر است، از درجه‌ي خوف‌انگيز تكرار تجربه‌ي يكبار آزموده‌ي سالهاي پيشتر. لااقل نظر من و جمعي از هنرمنداني كه به من هيچ‌گونه وكالتي نداده‌اند، ‌اين است. من هم اگر يكي از اين هنرمندان بودم، مطمئناً ترجيح مي‌دادم در حاشيه‌ي يك مديريت تكنوكرات‌مآبانه و مثلاً خنثاي فرهنگي، با جماعتي هنرمند غربزده‌ي باد كرده، رقابت كنم، تا اينكه كساني متولي فرهنگ مملكت بشوند كه بخواهند به نفع همين اسلام و انقلاب خودمان كار كنند اما بد كار كنند و آبروي ما راهم ببرند و خودم هم بشوم رقيب آنهايي كه مي‌خواهند كار ارزشي كنند. يعني يكجورهايي آدم‌ترجيح مي‌دهد با نارفيق كشتي بگيرد نه اينكه رفيق هلش بدهد!
حالا ديگر از حس هنرمندي بيرون مي‌آييم و نتيجه مي‌‌گيريم كه مسأله سخت‌تر شده است، البته فقط براي آنهايي كه اصرار دارند مردم حماقت نمي‌كنند.
بايد حساب آنهايي را كه‌هاشمي را ايده‌آل يا نزديك به ايده‌آل مي‌دانستند، از آنهايي كه فقط از ترس تحجر و عواميگري از‌هاشمي حمايت كردند،‌ جدا كرد. حساب بچه مسلمانهاي مردم دوست عدالتخواهي را كه از تحجر‌ترسيدند هم، بايد از روشنفكرمآبهاي از دماغ فيل افتاده‌اي كه دلشان براي فرهيختگي و آزادي مي‌سوزد جدا كرد. همچنين آنهايي كه‌هاشمي را اصلاً به خاطر مديرتر بودن و كارآمدتر بودن مي‌خواستند و قضاوت سياسي‌شان ابعاد فرهنگي آن‌چنان نداشته، حسابشان از آنهايي كه با نگاه فرهنگي از‌هاشمي حمايت كردند جداست. ما از آنهايي حرف مي‌زنيم كه با دغدغه‌هاي ديني و انقلابي و با نگاه فرهنگي و احتمالاً از ترس تحجر و عواميگري، موضعي گرفتند كه ازقضا با انتخاب عمومي مردم و از قرار معلوم مردم عوام يا محروم نه مردم نخبه و مايه‌دار- جور درنيامد. اين بزرگواران اگر نه در همه‌ي اين موارد، اما لااقل در بعضي از اين موارد كمي تا حدودي دچار اشتباه شده‌‌اند:


۱- همان‌قدر كه در عالم انديشه، تحجر بد است، التقاط هم بد است، همان قدر كه در دنياي فرهنگ، قشري‌گري و عواميگري بد است، فرورفتن در دنياي وادادگي و روشنفكري هم بد است و در اين دعواهاي صوري بين اعتدال و افراط، كسي نپرسيد كه مگر اعتدال فقط در برابر افراطي‌گري است؛ پس تفريط چه مي‌شود و از كجا معلوم اين اعتدال كه توي بوق و كرنا مي‌شود، همان تفريط نباشد؛ تحجرستيزي عالي است، فقط به شرطي كه آدم را با ايرج قادري توي يك جبهه قرار ندهد. مبارزه با عواميگري رسالت ديني و انقلابي است اما در هياهوي اين مبارزه آدم بايد مطمئن باشد كه در هدف و شدت مبارزه‌اش عدالت را بين عواميگري و روشنفكرمآبي رعايت مي‌كند.

۲- «مردم ما در انقلاب عليه ظلم و بيداد و تحجر و واپسگرايي قيام كردند.» اين جمله‌ي امام مي‌تواند محكمترين سند براي تحجرستيزي باشد. اصلاً ما انقلاب كرديم كه بگوييم انديشه و فرهنگ ناب ديني با دنياي متحجرانه و واپسگرايانه و مقدس‌مآبانه‌ي بعضي حضرات، زمين تا آسمان فرق دارد. اما اين تحجرستيزي، يك آرمان انتزاعي و بي‌سروته نيست. تحجرستيزي درون گفتمان اسلام ناب و انقلاب اسلامي است و دوشادوش ظلم‌ستيزي.
مردم ما نه فقط براي عدالت و نه فقط براي نوانديشي ديني، قيام كردند. هيچ كدام بي‌آن ديگري، براي ما اسلام و انقلاب نمي‌شود. رجال سياسي و مذهبي‌اي كه در اين دوره همواره خاطرات دهه‌ي شصت را زنده مي‌كردند و هشدار مي‌دادند كه «آهاي، آن متحجران ديروز كه خون به دل امام كردند، حالا دارند حاكميت را مي‌قاپند» بايد التفات مي‌فرمودند و توجه مي‌كردند كه جريان دو آتشه‌ي دهه‌ي شصت كه با متحجران خون به دل امام كن، سرجنگ داشت، هم‌زمان نماد تحجرستيزي و عدالتخواهي شده بود.
حالا ديگر تحجرستيزي اين آقايان به جاي گره خوردن با عدالتخواهي، به آرمانهاي ليبراليستي گره خورده و براي همين است كه در تركيب نهايي، آنچه ارائه مي‌كنند، نه تحجرستيزي از نوع اسلام ناب، بلكه تحجرستيزي از نوع روشنفكري‌اش است. برادران فرهنگي ماهم بايد حواسشان مي‌بود كه آدم فرهنگي فقط نبايد براي مقولات فرهنگي مثل تحجرستيزي دل بسوزاند. عدالتخواهي اگر مقوله‌اي فرهنگي نباشد - كه فرهنگي هم هست - لااقل جهت‌گيري فرهنگ را عوض مي‌كند،‌آن هم به طور زيربنايي و جدي. به علاوه، هنرمندان كه تا اين حد از فضاي هنري صرف بيرون آمده‌اند و به حمايت سياسي برخاسته‌اند، نقش يك انسان همه‌جانبه را پذيرفته‌اند و براي چنين انساني ديگر نبايد ظلم‌ستيزي بي‌اهميت‌تر از تحجرستيزي باشد و او نبايد صرفاً دغدغه ‌های فرهنگي از خود نشان دهد. اصلاً هنر ديني و انقلابي يعني همين كه هنر براي هنر و هنرمند براي هنر تعريف نشوند و هنر و هنرمند هردو براي آرمانهاي انساني باشند. هنرمنداني كه در كارنامة ‌خود نشان داده‌اند چقدر عدالت و زندگي اجتماعي مردم برايشان مهم است، چه حجت موجهي دارند كه ميان «عدالتخواهي صادقانه اما بي‌تحجرستيزي» و «تحجرستيزي بي‌عدالتخواهي»، دومي را انتخاب كنند؟

۳- هنرمند جماعت بايد تيزتر از اين حرفها باشد كه نداند مردم چه عكس‌العملي در برابر حمايتهاي سياسي دارند. غير از اينكه ملت از اين شوخيها خوششان نمي‌آيد كه فوتباليست‌ها و هنرپيشه‌ها و... تكليف سياسي مردم را تعيين كنند، نگاهشان به حمايتها، يك نگاه درجه دوم است. مردم نگاه نمي‌كنند كه حاج آقا فلاني و دكتر بهماني از كي حمايت كرده‌‌اند، پس برويم و به همان شخص رأي بدهيم. مردم مي‌نشينند و هياهوها را نگاه مي‌كنند و با خودشان فكر مي‌كنند چه كاسه‌اي زير نيم كاسه است كه حمايتها اين طوري شكل گرفته. و آن وقت براي بيرون كشيدن اين كاسه از زير آن نيم كاسه و نشان دادن زرنگي و زيركي‌شان با يك حركت جانانه، همه‌ي حمايت‌كننده‌ها را انگشت به دهان مي‌گذارند. و اين وسط، حمايتهاي علما براي حرص و جوش خوردن آنها كه مي‌خواهند وجهه‌ي علما محفوظ بماند بس نبود، هنرمندان هم به حاميان سياسي انتخاباتها اضافه شدند. حالا يك نفر بايد پيدا شود و براي حفظ وجهه‌ي هنرمندان به آنها بفهماند كه هميشه كه دوم خرداد نمي‌شود!

۴- نامه‌ي هفت سينماگر مطرح را يكبار باهم مرور كنيم: تأكيد بر اينكه نظام با اتكا پشتوانه‌ي مردمي‌اش رشد كرده و اينكه چشم‌انداز نويني در برابرخود دارد، لزوم روي كار آمدن كادري جوان و مردمي و بانشاط و كارآمد و خوشفكر، اهميت ساده‌زيستي و تأمين رفاه در پرتو عدالت و قدر دانستن ولي نعمتان انقلاب و...، لزوم مرور غيرمتعصبانه‌ي گذشته و شناخت عميق همكاران سنتي و.... يكي نيست بپرسد پس چرا اين همه لقمه را دور سرتان مي‌چرخانيد؟ يا نويسندگان اين نامه به «كارگزاران» اميد بيشتري براي متحقق كردن اين حرفها و التزام به لوازمشان داشته‌اند، يا گفته‌اند حالا كه اينها مي‌آيند روي كار، بگذار ما زاويه‌ي ديد خودمان را جا بيندازيم، و يا انديشيده‌اند چون در مقام مقايسه بهتر ديده‌ايم كه از اين آقا حمايت كنيم، بگذار نقدهايمان و هشدارهايمان را هم كتمان نكنيم. اولي كه از هر آدم عاقلي بعيد است. در صورت دوم، باز هم معلوم است «مردم‌نشناسي» كار خود را كرده و چه بد دردي است براي يك هنرمند كه نفهمد در ميان مردم چه مي‌‌گذرد. در حالت سوم هم بايد پرسيد چرا آن مقايسه‌اي را كه به اين حمايت منجر شده در نامه‌تان نشكافته‌ايد؟ مسأله‌تان تحجرستيزي بوده ـ كه سخنش رفت ـ يا تحليلي سياسي و نگاهي اجرايي داشته‌ايد؟
اين جاست كه بايد ببينيم هنرمندان در طرز حمايت كردنشان - صرفنظر از اينكه حمايتشان به حق بوده يا نه - دچار چه آفتهايي مي‌شوند؟ آفت اول همين ابهام است. نامه‌ي سينماگران باز يك درجه بهتر است. بعضي بزرگواران ديگر، نامشان پاي نامه‌ها و بيانيه‌هايي است كه نسبت به صدورشان از يك هنرمند يا يك رجل سياسي يا يك مدير دولتي يا يك تيم فوتبال لااقتضايند! يعني نامه را كه مي‌خواني چيزي ندارد. جز اينكه الان شرايط خيلي خاص است. و بر ماست كه همه باهم به صحنه آمده و وظيفه‌ي خود را انجام دهيم و ما كه فكرهايمان را كرديم ديديم بايد به آقاي‌هاشمي رأي بدهيم. شما هم رأي بدهيد. والسلام! نويسنده و شاعر و سينماگر و... بايد نگاهشان فرهنگي‌تر از اين حرفها باشد. تازه، شأن يك هنرمند فرهيخته و مردمي و متدين بالاتر از اين است كه اگر هم خواست از كسي حمايت كند، نامش را در تاريخ همان‌طور در فهرست‌ حاميان جا بدهد كه نام هدیه تهرانی و محمد رضا گلزار جا دارد. هنرمند و عالم ديني و... بايد در مقام قضاوت، انسانهايي همه‌جانبه باشند و در مقام حمايت، فرهنگي بودن خود را نشان دهند (اگر بدون حمايت كردن از كسي احساس كردند خواب به چشمشان نمي‌رود!)

۵- مهمتر از طرز حمايت، مضمون حمايت است. آيا هنرمندان و نويسندگان خوب ما بايد خود را هميشه در ميان شرايط بد و بدتر طوري محصور ببينند كه ناچار شوند منفعلانه وارد صحنه شوند؟ دنياي كوچك سياست هميشه دنياي بزرگي از فرهنگ را پشت سر دارد و در اين دنياي بزرگ، هيچ كس جز اهالي فرهنگ نمي‌داند كه چه مي‌توان كرد؟ ما از همان ابتدا به هنرمندان حق داديم كه از روي كار آمدن عواميگري بترسند. اما همانها هستند كه مي‌توانند فعالانه بيايند وسط و بگويند حالا كه در جبهه‌ي مردمگرايي و عدالتخواهي، خطر عواميگري و تحجر هست، ما اين قسمتش را آن طور كه خودمان درست مي‌دانيم تحت كنترل مي‌گيريم. از كانديدايي كه مثل ما براي مردم و عدالت دل مي‌سوزاند حمايت مي‌كنيم و در همان حمايتمان، هشدارهاي فرهنگي‌مان را هم مي‌دهيم. مطالبات مردم را درك مي‌كنيم و البته نمي‌گذاريم مسير پاسخ دادن به اين مطالبات دچار آفتهاي گوناگون شود. اين جاست كه مي‌فهميم هنرمندان هم به چيزي با عنوان «جبهه‌ي فرهنگي» احتياج دارند. آنها هم بايد بدانند در عرصه‌ي فرهنگ اين مملكت، براي خودشان پشتوانه‌هايي دارند: روشنفكران ديني‌اي كه نقادي سياسي‌شان را دارند و نه به جبهه‌ي تحجر تعلق دارند و نه به جبهه‌ي التقاط، نظريه‌پردازاني در عرصه‌ي هنر و ادبيات كه هنوز به بيماري نخبگي افراطي دچار نشده‌اند و با مردم نشست و برخاست دارند، و جوانان دانشجو و طلبه‌اي كه نگاه فرهنگي‌شان مثل برخي متوليان فرهنگي كشور نيست. و در پيوند با همه‌ي اينها، مي‌توان مشاركت‌جويانه و مؤثر - و نه منفعل و ناچار - وارد صحنه شد. اين‌گونه است كه مي‌شود در فلسفه عدم حمايت هنرمندان از كانديداي مردمي‌تر و عدالتخواه‌تر، تشكيك كرد.
دوري از مردم، تنها براي مسئولان كشوري عيب نيست. روزنامه‌نگار و داستان‌نويس و فيلمساز شاعر و گرافيست هم اگر در عوالمي سير كنند كه دور از عوالم عامه‌ي مردم باشد، كم‌كم خاصيت خودشان را از دست مي‌دهند. سخت است هنرمند ديني و انقلابي بماني اما بيش از فضاهاي حزب‌ا...ي در فضاهاي روشنفكري آمد و شد داشته باشي، زندگي‌ات با درآمدها و خرجهاي ميليوني بگذرد و به جاي ارتباط مستقيم با مردم از دور درباره‌شان قضاوت كني. اين مسأله البته براي همه مصداق ندارد اما در مورد همان بعضيها، اشرافيت نظري، اشرافيت فرهنگي و اشرافيت اقتصادي، مي‌توانند همديگر را تقويت‌ كنند و يا حتي بسازند.


امروز پس از تجربه‌ي سوم تير، فرصت خوبي است تا هنرمندان هم به مردم بازگردند وگرنه به سرنوشت بعضي مسئولان اجرايي دچار مي‌شوند، كساني كه جز براي انقلاب و مردم كار نمي‌كنند، اما هرچه مي‌گذرد سود چنداني هم از سوي آنها به مردم و دين و انقلاب نمي‌رسد. تبديل هنرمنداني كه دغدغه دارند به هنرمندان صرفاً معتقدي كه برج عاج‌نشين‌اند، هنر انقلابي و ديني ما را تهديد مي‌كند و چاره‌اش بازگشت به مردم است، البته بازگشتي كه با آن از آن سوي بام نيفتند و با عواميگري و هنرزدايي و قشري‌گري همراه نشوند. فردا خيلي دير است.