تأملی در مؤلفههاي طنز انقلابي
اولاً هاشمی زنده است تا نهضت زنده است. بعد پلخمون زنده نباشد؟ حرف هایی می زنید هان! دیر نوشتن های ما همیشه نیمی به خاطر وسواس در نوشتن بوده و نیمی به خاطر تقید به پاسخگویی به سلام همه کامنت ها و امثال آن. اما از آن جا که حفظ نظام -یعنی همان پلخمون- از اوجب واجبات است، در بزنگاه این تعارض فقهی و فلسفی، عجالتاً به روز رسانی پلخمون را بر رعایت هر گونه قید و بند حرفه ای، حقوقی، اخلاقی، اقتصادی ترجیح می دهیم و کامنت های از قبل مانده را هم کم کم افشا می کنیم. همگان عفو فرمایند.
ثانیاً پارسال، امید مهدی نژاد -علیه ما علیه- گیر داده بود که برای پرونده ای با موضوع «طنز مطبوعاتی» در هفته نامه پنجره، یادداشتی بنویسم که توضیح دهنده رابطه متقابل طنز و انقلاب باشد. و تأکید شدید داشت در فضای فعلی که گویی همگان طنز را فقط متکفل نقد حاکمیت می دانند، در این یادداشت خط دقیق طنز انقلابی باز شود و مرزش از طنزهای اپوزیسیون وار جُدا. ما هم تند و تند یک چیزهایی نوشتیم که این شد و پنجره هم منتشرش کرد (شماره ۳۳، اسفند ۸۸). اینک، این شما و این همون یادداشته:
از چاله محافظهكاري تا چاه منورالفكري
تأملي در مؤلفههاي طنز انقلابي
نسبت طنز و انقلاب اسلامي چيست؟ و آيا همانطور كه سينما و شعر و... را به انقلاب اسلامي منسوب ميكنند، ميتوان از طنز انقلاب يا طنز انقلابي سخن گفت؟ براي شناساندن طنز انقلابي دمدستيترين تعريف ميتواند اين باشد: «طنزي كه موضوع و موضعش را از انقلاب اسلامي اخذ كرده باشد». و البته همين تعريف دمدستي ميتواند تعريف خوبي باشد، بسته به اينكه موضوعات انقلابي را چه بدانيم و مواضع انقلاب را چقدر بشناسيم.
براي كسي كه انقلاب اسلامي را سوژهاي تاريخي ميداند و انقلابيگري را به دادن شعارهايي سياسي عليه قدرتهاي سياسي خصم تعريف ميكند، طنز انقلاب دايرهاي محدود و كاربردي موقتي مييابد و براي كسي كه انقلاب اسلامي را تحولي بنيادي، مستمر و همهجانبه ميداند و انقلابيگري را التزام به يك منظومه معرفتي و عملي جامع، طنز انقلاب معنايي وسيع پيدا ميكند و نياز به آن، ضروري و هميشگي جلوه ميكند. در نگاه دوم است كه كليشهها ميشكند و اهداف و روشها اهميت پيدا ميكند. با اين نگاه ممكن است يك شعر سياسي انتقادي خوب، خيلي دينيتر باشد از يك شعر به ظاهر آييني و يا يك فيلم سينمايي اجتماعي - مثلا بچههاي آسمان - خيلي انقلابيتر باشد از يك سينمايي تاريخي يا خيلي دينيتر باشد از يك فيلم به اصطلاح معناگرا! كذا، يك طنز انقلابي ممكن است دربر دارنده يك نقد فرهنگي بر يك رخداد درون حكومتي در سال ٨٨ باشد و مخاطب را بيهيچ شعار و بيانيهاي، به ارزشهايي چون عدالت و آزادي متوجه سازد.
تا اينجا اجمالا به يك تعريف روشنفكرانه از طنز انقلابي ميرسيم و حتي ميتوانيم به همين مناسبت، جشن بگيريم و اعلام كنيم همه طنزهايي كه امروز بهعنوان طنز انتقادي و سازنده و... ميشناسيم، اعم از خانوادگي و سياسي، و فارغ از اينكه خودي را به نقد كشيدهاند يا دشمن را، طنز انقلابياند. در نتيجه، بايد بساط بحثهاي زائد را برچيد و به سئوالهاي كليشهاي «طنز انقلابي چيست؟» زياد فكر نكرد. اما آيا بهراستي، هر نقدي، نقد انقلابي است؟ و آيا تحولي كه انقلاب اسلامي داعيهدار آن است و نحوه مبارزهاي كه انقلاب اسلامي به ما معرفي ميكند، خود به خود در هر نقادياي نهفته است؟ اينجاست كه بايد در شاخصههاي انقلابي بودن بيشتر درنگ كنیم تا از چاله كليشهگرايي و شعارزدگي، به چاه «خودمنتقدبيني در عين هدف گمكردگي» نيفتیم.
در ميانه خوف و رجا
از مؤلفههاي انقلابي بودن، اميد است و اعتماد به نفس. و طنز در بسياري از موارد، انعكاس نااميديها و تلخكاميها و آينه ندانستنها و نتوانستنهاست. تا مرحلهاي كه انقلاب اسلامي و انقلابيگري نفي و سلب ميكند، اين وجهه از طنزپردازي ميتواند بسيار به كار آيد. اما از آنجا كه انقلاب جنبه اثبات و ايجاب هم دارد و تنها به اميد ساختنها و رفتنهاست كه دم از خراب كردنها و يا كندنها ميزند، بايد وجهه جديدي از طنز نيز رخ بنمايد. طنز در مرحله نفي، بايد مرزها را از محافظهكاران و دلبستگان به وضع موجود جدا كند و در مرحله اثبات، از راديكالهاي ذهنيتگرايي فاصله بگيرد كه چكيده پيامشان، نگاه عاقل اندر سفيه به همگان است و نوميدي از هر اقدام و تحول انقلابياي.
در اين مرحله، طنز بايد روح «لايخافون لومه لائم» را به جامعه انقلابي تزريق كند و تجلي «لاخوف عليهم و لا هم يحزنون» باشد و طنزنويس انقلابي با اين ويژگي متمايز ميشود كه پرده از پوچي وسوسههاي ترديدآميز در مسير تحقق آرمانها برميدارد. همچنين در شرايطي كه عقلاي قوم، انقلابيگري را آنقدر بازتعريف و بازخواني و بهروزرساني ميكنند كه نسخه نهاييشان چيزي جز شرمندگي از انقلابيگري نيست، طنز انقلابي بايد رندانه، باد اين عقلانيت توهمي و تشريفاتي را بخواباند. «رزيتا خاتون» يكي از نمونههاي چنين طنزي بود.
فرصت همدلي
يك طنزنويس حرفهاي ميداند كه مچگيري صرف از مخاطب و محكوم كردن او، اثري بر قلبها و لبخندي بر لبها نخواهد گذاشت. از طرف ديگر طنزنويس متعهد در انديشه تحول مخاطب است و به صرف تشويق و تأييد حضار - بخوانيد مخاطبان - بسنده نميكند و از آن سرمست نميشود. انقلاب اسلامي داعيه تحولي جهاني دارد كه ريشه در تحول انساني دارد. تدبير ملك و فتح قلمروها را در گرو تربيت نفس و فتح قلوب ميداند و درنتيجه طنز انقلابي در سياسيترين شكل خود نيز بايد امري تربيتي باشد. جدلش نه از جنس مغلطه، كه به اتكاي جدال حسن باشد و هدفش تقويت روح انصاف و نشان دادن زشتي انحرافات در شكل كلياش قرار گيرد. مخاطب يك طنز انقلابي، بايد يك تجربه فكري و حسي رو به تعالي را بهواسطه همراهي با طنز پشت سر بگذارد و درون خويش را از ذهنيات و نفسانيات حقير تصفيه كند. «نوشداروي طرح ژنريك» مرحوم سيدحسن حسيني نمونهاي است از طنزي كه با تمام پيامهاي سياسي و عينياش، جنبه انسانشناسانه عميق و وجه تربيتي عامي دارد.
مبارزه با ريشهها
هر طنزنويسي ميداند كه خنداندن خواننده بهوسيله دست انداختن ابعاد بيني يك مقام مسئول يا با تكيه بر تكيهكلامهاي مسخره او، شايد فكاهي خندهآوري بسازد، اما طنز نميسازد. طنزنويس بايد انديشهها و رفتارها را هدف بگيرد و كارنامهها را بازخواني كند. اما مسئله به همينجا ختم نميشود. يك طنزنويس فكاههگريز هم ممكن است به دو شكل مشكلات را زير تيغ نقد بگيرد.
فرض كنيد وزير كاكائو در كشور جابلقا وعده داده است ظرف يك سال برداشت و فرآوري كاكائو در سطح كشور را كاملا مكانيزه خواهد كرد. يك سال ميگذرد و اين وعده محقق نميشود. در حالت اول، طنزنويس ميتواند بيهيچ ترديد و تأملي، وزير را آماج حملات شيرين و تلخ خود كند؛ اين خلف وعده را به بدقولي قبلي وزير گره بزند و ده وعده فرضي ديگر براي آينده را كه محقق نخواهد شد، فهرست كند. يا به حمايت سرسختانه پارلمان از وزير گريز بزند و برگ برندهاي براي نقد اكثريت پارلمان بيابد. يا اخلاق زشت وعده دادنهاي توخالي را به رگبار ببندد و دهها راه و روش خلاقانه ديگر. اما در حالت دوم، طنزنويس ميتواند تأمل بيشتري بكند؛ بعد از بررسي دقيق و قبل از نوشتن طنز بفهمد اين خلف وعده نه از كوتاهي وزير، كه از استبداد نخستوزير ناشي شده است. يا معلومش بشود كه وزير تحقق اين وعده را مشروط به تحقيق شرايط خاصي اعلام كرده بوده كه دست بر قضا عموم رسانهها به عمد يا به سهو، اصل وعده را منعكس كرده بودهاند و شرايطش را نه. يا به اين تحليل برسد كه محقق نشدن اين وعده هم مثل فلان ماجرا و بهمان داستان ديگر، ريشه در شرارت مديريتي و سنگاندازي سياسي طبقه بروكراتي دارد كه چند دهه است همه چيز را در قبضه دارند بيآنكه سياستمداري آنان را متهم كند يا طنزنويسي آنان را مورد عنايت قرار دهد!
حالت اول هم نسبتا ساده است و هم رايج. حالت دوم سخت است، اما خب، انقلابي بودن هميشه سخت است. از مؤلفههاي ضروري انقلابي بودن، بصيرت در شناخت است و شجاعت در عمل؛ شجاعت نه فقط از باب درافتادن با اهل قدرت، بلكه حتي در برابر جو و فضايي كه نگاه جديد و نقد جديد را درك نميكند و به همين دليل برنميتابد. كه «الناس اعداء ماجهلوا». و اين ناس ممكن است طبقهای به ظاهر فرهيخته و منتقد هم باشند. روضه مكشوفه نميخوانم و به بحث عوام بودن طبقه خاصه گريز نميزنم. همينقدر ميگويم كه بسياري اوقات، امتياز نخبگان ما به داشتن مطالعات بيشتر، دانستن نظريات بيشتر، در اختيار گرفتن تريبونهاي مؤثر و وسيعتر و گاه برخورداري از زبان شيواتر و رساتر است و نه داشتن فهمي عميقتر و نگاهي منصفانهتر و حقيقتطلبياي متواضعانهتر.
از، با و براي مردم
از ديگر مؤلفههاي انقلاب اسلامي، مردمي بودن آن به معناي واقعي كلمه است. تفاوت روشنفكري انقلاب اسلامي با روشنفكريهاي غيربومي، در اين است كه مردم را ميشناسد و ميفهمد، به آنها احترام ميگذارد و وقتي در مقام اصلاح مردم برميآيد نيز اولا حوصله به خرج ميدهد و ثانيا ارزشها و نقاط مثبت مردم را دست نمياندازد. طنزنويس انقلابي نيز ناگزير بايد چنين مرامي را براي اصلاحگري خود برگزيند و البته پيش از اصلاحگري، آن «شناختن و فهميدن» است كه كليد اصلي حل معماست. طنزنويسي كه دغدغههاي متن مردم را نشناسد و نداند كه درد و آرزوي جامعه و محيطش چيست، بهسرعت به دام دغدغههاي نخبگاني و ذهنيتهاي انتزاعي ميافتد. آنوقت است كه تمام دارايي طنز خود را روي سر و صورت يك فرد بالا ميآورد، ولي با كمال تعجب ميبيند كه فرد مزبور روز به روز از محبوبيت بالاتري در بين مردم برخوردار ميشود. يا با تمام وجود ميخواهد مخاطبش را از شكستن فلان تابوي وحشتناك بر حذر دارد، اما نميفهمد چرا مخاطب متوجه خطاب او نيست. چنين طنزنويسي از مردم عقب ميماند و برايش چارهاي باقي نميماند جز اينكه يا به تصريح مردم را عوام كالانعام بخواند و خنديدن به مردم را جايگزين خنداندن مردم كند، يا اينكه بيسر و صدا به لاك طنازي روشنفكرانه يا موضوعات بيدردسر و متفق عليه و خانوادگي و ديگر هيچ، بخزد!